۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

شاه را مصدق برکنار کرد!

این همه کینه از حکومت شاه، از کجا اومده بود؟

انقلاب به دست جوونا  به  پیروزی رسید، هنوز صحنه ها از یادمون نرفته که جوونا با چه نفرتی از شاه و حکومت دیکتاتوری محمدرضا شاه، حرف می زدن. بزرگتر ها هم دست کمی نداشتن. مردای 40،50 ساله  از اینکه می دیدن بچه ها شون با چه شور و هیجانی تو انقلاب شرکت می کنن به خودشون می بالیدن.اما کسی از خودش نمی پرسید این همه نفرت جوونا از شاه برای چی بود؟ مگر جوونا چه کمبودی داشتن که تا این حد از شاه ، کینه به دل گرفته بودن؟


انقلاب سفید شاه، خیلی هاش حرفای روشنفکرا بود و سپاه دانش، بهداشت و ترویج آبادانی بهترین راه رساندن سواد و بهداشت و بهبود وضعیت کشاورزی و آبادانی برای روستاها  و جاهای دور افتاده بود.تجربه خوبی هم برای جوونا بود که بعض هاشون تو همون رشته ها مشغول کار می شدن.

دوران حکومت شاه، وضعیت اقتصادی کشور دگرگون شد. پول نفت با خودش غیر از رفاه نسبی، خیلی چیزهای دیگه هم آورده بود. یکی می گفت وقتی شاه می خواست مجموعه ورزشی آریامهر (آزادی) رو بسازه، تو کشور به اندازه کافی پیمانکار برای این کارا نبود و در عرض چند سال کار به جایی رسید که پیمانکارا و مشاورای ایرانی می تونستن پا به پای خارجی ها کار کنن و حتی جاشون رو بگیرن.

صنعت رونق گرفت. کارخانه های زیادی درست شد و نیروهای کارآمدی هم تربیت شد. دانشگاه ها و مدرسه های عالی هم مرتب زیاد می شد،  دانشجوهای زیادی هم برای تحصیل به خارج می رفتن. تعداد زیادی از بورس های دولتی استفاده می کردن و تعدادی هم با پول پدرشون راهی می شدن. نه اینکه فکر کنین فقط بچه پولدارا می رفتن خارج، نه ، کارمندها هم می تونستن از پس خرج بچه شون تو خارج بر بیان.
سینما و تیاتر و مراکز تفریحی تا دلتون بخواد برای جوونا فراهم بود. سینمای ایران همون وقت هم یه چیزایی می ساخت که در سطح سینمای دنیا مطرح بود. همون وقت هم تو سینما آدم بزرگ کم نداشتیم که الانم هستند. خوب اگه اون پیشینه نبود که الان کار سینما به اینجا نمی رسید و به قول یکی از سینمایی ها، ما که الان اینجاییم حالا ببین اگه جمهوری اسلامی نبود کجا بودیم.
میگفتن فساد و فحشا زیاده، عرق فروشی باز کردن، جوونا معتاد شدن و.......که تو دوره جمهوری اسلامی همه اینا بیشتر شد منتهی یواشکی.

البته از حق نباید گذشت که فضای دیکتاتوری هم حاکم بود.شاه به هیچکس اجازه نمی داد حرف مخالف بزنه،یکی از ایرادا به حکومت این بود که  رجال را از بین می برد یا نمی ذاشت تو کشور رجال پرورش پیدا کنن. همین هم بلای جون محمد رضا شد. روزی که کشور دچار بحران شد، تو دم و دستگاهش دو تا آدمی که بشه ازشون به عنوان رجال نام برد پیدا نمی شد. نمی خوام بگم که آدمای بدی بودن یا ضعیف بودن. نه اصلا این طور نبود. آدمایی که سرکار بودن با این بی سروپاها که الان سرکارن قابل مقایسه نبودن. آدم حسابی بودن، هم سواد داشتن و هم تجربه، از هم مهمتر ایرانی بودن و دلشون می خواست یه کاری بکنن. خلاصه تومنی هزار تومن با این ها فرق داشتن، اما رجل سیاسی نبودن. یعنی حرفشون تو مردم در رو نداشت. شاه هم دلش نمی خواست که یه نفر تو کشور محبوب بشه از محبوبیت دیگرون می ترسید.
اما اینا دلیل نمی شد که این قدر همه ازش متنفر باشن. حداقل وضع زندگی مردم که  بهتر شده بود. دردی نداشتن به قول تاج زاده همه جور آزادی بود فقط آزادی سیاسی نبود. نه مثل حالا که هیچکدومش نیست. حتی آزادی نماز جماعت و  دعا خوندن هم به مخالفینشون نمیدن.

ریشه این همه نفرت از محمد رضا شاه  در جای دیگری بود.  کودتای بیست و هشتم مرداد که اتفاق افتاد و مصدق از کار برکنار شد، یک یاس بزرگ بر نخبگان مردم حاکم شد. چون فکر می کردند که آن همه امید و آرزو برباد رفت. نویسنده ها و شاعرا هر چی می نوشتن یاس آلود بود.
شاه و دوستاش تلاش می کردن که ماجرای کودتا را با ادعای قیام مردم، ماست مالی کنن، اما  فایده نداشت . شاه و مشاوراش فهمیدن برای اینکه رضایت ملت رو بدست بیارن باید از اونایی شروع کنن که سمبل احساس مردمن، از اونایی که می تونن خوشی و ناراحتی رو به مردم  انتقال بدن. هر شاعریکه شعر می گه، نویسنده ای که می نویسه، فیلمسازی که فیلم می سازه و...خلاصه هنرمندی که هنری رو خلق می کنه، با هنرش غم و شادی رو به مردم منتقل می کنه. حتی اگه ظاهر هنرش هم خنده دار باشه، اگه خودش شاد نباشه ، با هنرش غم و یاس را منتقل می کنه. بنابراین سعی میکردن یه جوری به هنرمندا نزدیک بشن. جشن هنر راه بندازن و کارا رو تا جاییکه میشه به دستشون بسپارن. مثلا موسیقی رادیو، دست کله گنده های ادبیات و موسیقی بود . برای اخوان ثالث برنامه تلویزیونی گذاشته بودن. اما فایده نمی کرد. بیست و هشت مرداد چنون یأسی تو دل  روشنفکرا ایجاد کرده بود که با هیچ چیز بیرون نمی رفت. تازه دستشون که بیشتر باز میشد، بیشتر زیر پای شاه رو جارو می کردن. هر بچه ای که بعد از بیست و هشت مرداد به دنیا اومد یا بزرگ شد،تنفر از محمد رضا شاه را تو دلش داشت. تنفری که پدر و مادرش به ارث برده بود. بیست و پنج سال کینه ای که مردم از سر بند کودتا به دل گرفته بودن، درخت تنومندی شد که سایه اش همه کشور رو گرفت. دیگه راهی برای شاه باقی نمونده بود. نمی دونست که چی رو باید درست کنه که مردم راضی شن. واقعا نمی تونست هم کاری بکنه، چرا که مردم ناراضی دیگه یادشون رفته بود چرا ناراضین و چرا از شاه نفرت دارن. 
به قول فردوسی:
چو بر تخمه ای بگذرد روزگار
چه سود آید از رنج و از کارزار
حکایت جمهوری اسلامی هم به همین جا رسید. اگرچه در طول عمر جمهوری اسلامی، همیشه عده ای از روشنفکرا تو صف مقابل بودن و رنج بسیاری کشیدن. اما  اکثریت نداشتن . خوب روشنفکرایی هم این طرف بودن و جدال حکومت و روشنفکرا، به یک جدال تموم عیار تبدیل نشده بود. اما بعد از کودتای سال هشتاد و هشت، دیگه دامنه  نا امیدی از اصلاح حکومت، بسیار گسترده شد. و رژیم تقریبا همه روشنفکرا و هنرمندایی رو که فکر می کرد از حکومت حمایت می کنن، از دست داد و یک باره خودشو با صف هنرمندان ناراضی رودرو دید. اما اینا برخلاف شاه تلاشی برای راضی کردن روشنفکرا و هنرمندا از خودشون نشون ندادن، شایدهم فکر می کردن، اون راه رو شاه رفت فایده نداشت ما باید یه راه بهتر پیدا می کنیم.
تصمیم گرفتن تمام تلاششونو بذارن که مردم رو تو شک بندازن که اصلا کودتایی تو کار بوده یا نه؟ بعد به دوستانشون تو اپوزوسیون هم سفارش کردن که همین خط رو دنبال کنن. تظاهرات راه انداختن که مردم باور کنن که واقعا مردم به این دیوانه رای دادن و هنوز  هوادار رژیم  هستن. اما این کارا نه تنها کینه هارو کمترنکرد بلکه اونارو عمیق و عمیق تر کرد. تا قبل از انتخابات ، روشنفکرا سعی می کردن احترام رهبر رونگهدارن و امیدوار بودن که رهبر آدم درستی باشه و اهل دروغ و توطئه نباشه، اما بعد از انتخابات و به خصوص بعد از نطق خامنه ای ، که گفت احمدی نژاد به من نزدیکتره، دیگه کوس رسوایی جمهوری اسلامی رو زدند.و مردم خیلی زود فهمیدن که جمهوری اسلامی باید به جمهوری ایرانی تغییر نام پیدا کنه.
وقتی موضوع عکس خمینی مطرح شد و تبلیغات جمهوری اسلامی پاره شدن عکس خمینی رو پیراهن عثمان کرد، مردم دور امام هم یه خط گنده کشیدن تا رسیدیم با عاشورا که باز تبلیغات جمهوری اسلامی، تلاش کرد که با آخوند بازی و عاشورا بازی، شعار واحسینا سر بده و مخالفینش را به بی دینی متهم کنه تا بلکه از احساسات مذهبی به نفع خودش استفاده کنه. بعد هم یه راه پیمایی فرمایشی 9 دی راه انداختند که بگن ما هنوز طرفدار داریم. اما این بار مردم سراغ خود دین رفتن و پرسش هایی رو مطرح کردن که تا پیش از این جرات به زبون آوردنش رو هم نداشتن و کشور به سرعت در مسیری افتاد که کسی تصورش را هم نمی کرد در طول این سه سال، دین و دین داری در محفل های روشن فکری و جوون ها چنان ضد ارزش شد. که دیگه کسیحتی به پخش نشدن ربنای شجریان در ماه رمضان هم اهمیت نمیده.
سردمداران رژیم جمهوری اسلامی از خیلی وقت پیش فکر می کردن که باید خودشون تاریخ بنویسن و یا در تاریخ دست ببرن. از روزای اول مرکز اسناد انقلاب اسلامی را توسط حمید روحانی پایه گذاری کردن و بعدها حمید روحانی ، مصطفی پورمحمدی و روح الله حسینیان به عنوان هیئت امنا انتخاب شدند و به  پیروی از ابو هریره، تلاش بسیاری کردن تا با تحریف تاریخ و دروغ پردازی، به اندازه کافی در ذهن مردم شک و تردیدبیاندازن، که هیچگاه درست از نادرست شناخته نشه. در سالهای اخیر هم روح الله حسینیان که  از هوادارای پروپا قرص  احمدی نژاد بود به ریاست مرکز ابوهریره انتخاب شد. اما آن ها هم نتونستن کار چندانی پیش ببرن. بدبختی جمهوری اسلامی، فراگیر شدن اینترنت بود که دیگه اجازه نمیداد اینا ذهن مردم و روشنفکرا رو کانالیزه بکنن، منتها چون آخوندا به کار برد حدیث سازی و روایت سازی آشنایی کامل دارن و سال ها از این دکون نون خوردن، فکر می کنن که هنوز جواب میده.
احمدی نژاد هم وقتی دید روشنفکرا صف خودشون رو از دولت جدا کردن، نخست تلاش کرد با آوردن مشایی، ادای روشنفکری دربیاره وعده ای رو به سمت خودش بکشونه، اما وقتی دید که بعد از کودتا، مردم دیگه با اون کار ندارن و هدفشون فقط و فقط، خود آقا و تغییر اساسی است، فهمید که تلاشش بی فایده استبنابراین دیگه در این راه هزینه نکرد و تمام نیرویش را به کار گرفت تا برای دم و دستگاه حکومتی ، روشنفکر و هنرمند ویژه بتراشه. اما همین کارش هم نگرفت و همونایی که براش تو  فیلما بازی کردن یا همون آوازه خونی که پیزی لا پالونش گذاشته بود، از مردم رونده شدن. بعضی هاشون به عذر خواهی هم افتادن. اینه که تصمیم گرفت تا میتونه به روشنفکرا فشار بیاره و ازشون انتقام بگیره. احمدی نژاد زود فهمید که با پایان دوره ریاست جمهوری، اگه به پایان برسه، دیگه باید تلاش کنه خودشو از زندان بیرون نیگر داره، کار سیاسی پیشکشش.
سخن آخر اینکه، مهم نیست که جمهوری اسلامی تا چند سال دیگه از بین میره و یا آهسته آهسته تغییر می کنه، مهم نیست که تحریم ها تا کجا می تونه پیش بره، مهم نیست که غرب و شرق در باره آینده جمهوری اسلامی چه نظری دارن، حتی مهم نیست که میر حسین به حکومت برمی گرده یا محاکمه اش می کنن، بلکه مهم اینه که جمهوری اسلامی تمام شد و پرچمش رو میرحسین پایین کشید.

میرزا
هفتم امرداد ماه سال هزارو سیصد و نود و یک

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر