۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

چرا حکومت تیم پرسپولیس را دوست ندارد؟




پس ازشهرآورد  پیشین برای شما نوشتم که این ها از فوتبال سوءاستفاده می کنند و تلاش می کنند که با استفاده از ورزش جامعه را به سوی هدف های خودشان بکشانند. گفتم که این فوتبال سبز نیست و نباید کسی بازی این ها را بخورد.بگذریم که فوتبال اساسا ورزش سبزی نیست. خوشبختانه میزان استقبال از این  شهرآورد از شهر آورد پیشین کمتر بود و نشان داد که مردم آهسته آهسته دست حکومت را می خونن و بازی حکومت تن در نمی دن. اما این که چرا حکومت پرسپولیس را دوست نداره و با ضعیف نگه داشتن پرسپولیس چه هدف هایی را دنبال می کنه، موضوعیه که در این نوشته به بررسی آن می پردازیم.
در میان تیم های فوتبال در ایران پرسپولیس تنها تیمیه که از دیر باز دارای هویت سیاسیه. (راجع به تراکتور یا تراختور یکبار به تفصیل می نویسم) دلیلش هم آن است که بیشتر هوادارای پرسپولیس، در گذشته، هواداری از این تیم را به نوعی مخالفت با رژیم شاه می دونستن. چون تیم تاج متعلق به دولت بود و تیمسار خسروانی مسئولیتش رو به عهده داشت. پیش از انقلاب هواداری از پرسپولیس، سرگرمی اغلب روشنفکرای اون زمان محسوب می شد و هنرمندای محبوب کشورهم اغلب برای افزایش محبوبیت پیش مردم خودشون رو هوادار این تیم معرفی می کردند. به این ترتیب تیم پرسپولیس محبوب مطلق تهرونی ها بود و هنگامی که به استادیوم می رفتی  تعداد  پرسپولیسی ها نزدیک به ده برابر تاجی ها بود.
تاجی ها برای جمع کردن هوادار به شهرستان ها رو آوردند و با ایجاد تیم تاج در شهرهای مختلف و تبلیغات مناسب تلاش کردند تعداد هوادارانشان را در شهرستان ها ،در بین فوتبال دوست ها، افزایش بدن. بنابراین هوادارای تاج بیشتر کسانی بودن که به فوتبال می اندیشیدن و کاری به سیاست نداشتن. چیزی که در مورد اغلب پرسپولیسی ها کاملا برعکس بود.
پس از پیروزی انقلاب، با افزایش مهاجرت از شهرستان ها به تهران و همچنین با از بین رفتن حساسیت نام تیم تاج، تعداد هواداران  تاج که به استقلال تغییر نام داده بود افزایش یافت. و تونست در شرایط برابر اجتماعی با پرسپولیس در مسیر جذب  تماشاگر  گام برداره.
 با تغییرات مدیریتی و قرار گرفتن هر دو این باشگاه ها در اختیار دولت، به نظر می رسید که فرهنگ سیاسی این دو باشگاه هم به هم نزدیک شود اما این اتفاق نیفتاد. استقلال  دارای حساسیت سیاسی نشد و هواداراش در اومدن به استادیوم هدف های سیاسی را تعقیب نمی کردند و در برابر تغییر نام تیم هم هیچ مقاومتی از خودشون نشان ندادن. بازیکنان نیز از همین فرهنگ کم و بیش پیروی می کردن و به جز مرحوم ناصر حجازی که این اواخر در  مخالفت با عملکرد دولت حرف هایی زد، دیگر بازیکنان معمولا از همان روحیه قدیمی محافظه کاری حاکم بر تیم پیروی می کردن. مثلا در میان بازیکنان تیم ملی که دست بند سبز به دست کردند هیچکدام از بازیکنان استقلال نبودن.   در عوض هواداران  پرسپولیس  در برابر تغییر نام تیم شان مقاومت کردن و نام گذاری جدید حکومتی را نپذیرفتن و نشان دادن همچنان از سر پر بادی در مسایل سیاسی برخوردارن. اتفاقن بیشتر بازیکنان معترض به انتخابات را بازیکنان پرسپولیس تشکیل می دادند، چهار نفر از هفت نفر.
حکومت از روش معکوس برای از بین بردن روحیه مردم استفاده می کند. به باور حکومت، ایجاد یاس در بین پرسپولیسی ها، می تواند به افزایش سرخوردگی مخالفین حکومت کمک کند کاری که در این 6 سال دوران احمدی نژاد در حال برنامه ریزی انجامشه. حکومت تلاش میکنه که هیچ دلخوشی برای مخالفین ایجاد نکنه تا اونا رو پراکنده کنه.
تحقیر و توهین مخالفان یکی از ابزاری است که معمولا حکومت های دیکتاتوری  و استعمارگران به کار می بندند تا نگذارند مخالفان  دارای هویت و شخصیت واحد شوند و به هم نزدیک شوند. انتخاب یک سردار سپاه که خودش را از هواداران تیم استقلال می دونه برای تیم پرسپولیس دو فایده دارد اول این که سیاست دولت در زمینه تضعیف تیم پرسپولیس را به خوبی انجام می ده و دوم این که وجود چنین آدمی در راس تیم پرسپولیس، با توجه به فرهنگ پرسپولیسی ها، باعث دلسردی و یاس هوادارای این تیم می شه.
حالا به خوبی روشن میشه که ماجرای شکست 3-1 از بحرین برای چی رقم خورد و چرا دولت هشتم دادکان رو برکنار کرد و درست یک هفته بعد رییس کمیته داوران رو تغییر داد و کسی رو به این کار گمارد که اصلا تو ایران نیست. داورا، سرمربی ها و بازیکنان خودفروخته ابزار حکومت برای تغییر نتیجه بازی هاست تا شرایط اجتماعی رو به نفع خودش تغییر بده که البته این کار تنها مخصوص ایران نیست و تقریبن همه جای دنیا جریان داره.
البته در پایان اضافه کنم این که هواداران استقلال در هنگام بازی فوتبال تنها به فوتبال فکر می کنن به هیچ وجه یک ارزش منفی نیست و نباید هواداران پرسپولیس از آن به عنوان نقطه ضعف یاد کنند. چرا که در همه مقاطع اجتماعی این همه مردم کشور هستند که در کنار یکدیگر برای حفظ منافع ملی مبارزه می کنند و در این میان برخی ورزش را هم به سیاست وارد می کنند و برخی دیگر ترجیح می دهند این حوزه به سیاست آلوده نشود. فراموش نمی کنیم که همه پرسپولیسی ها و استقلالی ها در غم از دست رفتن حجازی سوگواری کردند.  
امیدوارم یه روزی همین نزدیکی ها فوتبال هم مثل بقیه کارای کشور دست خود مردم بیفته و در اونروز دیگه هیچکس به استادیوم نمیره مگر برای فوتبال و بازی جونمردونه، و پس از بازی همه دست در دست و شاد و خندان می روند تا فردای زیباتری برای کشور بسازند.
۱۹ آذر ۱۳۹۰
میرزا

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

ما و انتخاباتی که رفراندم خواهد شد


روز به روز به انتخابات نزدیک تر می شیم  ما که وضعمان از چند ماه قبل روشن بود، در این انتخابات شرکت نمی کنیم اما لازمه  که یک شرکت نکردن فعال داشته باشیم. اول آن که فریب تبلیغات را نخوریم اگر گفتند نظر خواهی کردیم و ۸۰ درصد مردم در انتخابات شرکت می کنند دوباره هول نشیم که ای بابا این مردم درست بشو نیستند. اگه دوتا از اعضای اپوزوسیون هم قسم جلاله خوردند و  نتیجه نظر خواهی را تایید کردند، باز ما کاری نداریم.
 داستان اینه که ما از عوام ضربه نمی خوریم از روشنفکر عوام زده ضربه می خوریم. ما باید برنامه خودمون را داشته باشیم و هدف های خودمون رو دنبال کنیم.مردم این کشور همیشه نگاهشون به روشنفکراست گول تبلیغات را نخوریم.
حکومت اولش خیلی تلاش کرد که یه جوری پای اصلاح طلب ها رو به انتخابات باز کنه تا به یه مشروعیتی دست پیدا کنه و یه اقلیت بی آزار مثل همین ها که هستن رو تو مجلس بیاره، اما یخشون نگرفت.حالا می خوان خودشون رو از تک و تا نیاندازن و میگن که اصلاح طلب ها اصلا نمی تونن شرکت کنن و ما اجازه نمی دهیم اگر هم می خواستن  ما نمیذاشتیم و بعد شروع میکنن به اعلام نتایج نظر سنجی که ۶۰٪ تا ۷۰٪  در این انتخابات شرکت می کنن و از این مزخرفات . اقلا یه جوری دروغ نمیگن که آدم باورش بشه.خوب آخه چطور ممکنه با این وضع اقتصادی و اجتماعی و با این بی اعتمادی مردم به اصل نظام  تعداد  شرکت  کنندگان از دور قبل هم بیشتر بشه.
ما نه به این شعار ها کاری داریم و نه به نتایج نظر سنجی و حتی نتایجی که بعدا اعلام می کنن کار داریم. اما دو نکته مهم  را نباید فراموش کنیم.
1-    اگر کسانی خواستن با تابلوی اصلاح طلبی در انتخابات شرکت کنند و نقش سوپاپ اطمینان را بازی کنند باید بدونن که نمی شود هم خدا رو بخوان و هم خرما رو. این خیلی خوب است که آدم مسئولیتی نداشته بشه پول یامفت از جیب مردم بگیره و ادای مخالف رو هم در بیاره، اما این دفه هرکی نامزد انتخابات شد از ما نیست.

2-    روز انتخابات رو به روز سکوت ملی تبدیل کنیم . هیچکس از خونه بیرون نیاد، نریم ببینیم چه خبره، هر خبری که باشه  برای ما خیری توش نیس. اما سکوت سنگین خیابونا خودش بهترین راه شرکت  در این رفراندم است. ما باید یاد بگیریم که مورد سوء استفاده قرار نگیریم. از همین حالا  خودمونو برای رفراندم بزرگ آماده کنیم.

روز انتخابات روز سکوت عمومی و نشستن در خانه هاست. تاکسی ها هم نیایند. بقالی ها هم باز نکنن مردم از روز قبل نوناشونو بخرن، این یه روز، نونوایی ها هم تعطیله.

میرزا
۵ آذر سال هزار و سیصد و نود

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

از احمدی نژاد تا گنجی


سیاست را علم اداره جامعه تعریف می کنند که مانند سایر علوم انسانی  فراز و نشیب خودش را داشته است. اما برخی سیاست را  روش تصاحب قدرت می فهمند و از نظر اینان سیاستمدار کسی است که بتواند به قدرت نزدیک شود، قدرت را به دست گیرد و یا پایه های حکومت را به لرزه درآورد. اگر چه هر سه این کارها ممکن است در یک برنامه سیاسی آورده شود، اما هدف برنامه سیاسی بهبود ساز و کار اداره جامعه است تا مردم بتوانند به آسانی راه سعادت و خوشبختی را پیش گیرند. شوربختانه بسیاری از کسانی که جامه روشنفکری بر تن می کنند، بدون آن که در علم سیاست دستی داشته باشند وارد این قلمرو می شوند و آسمان و ریسمانی به هم می بافند که خودشان را هم گول می زنند چه رسد به مردم بیچاره که گمان می کنند هر که روشنفکر شد سیاست مدار هم هست.
شاید دیر نباشد که احمدی نژاد، پس از سقوط دولتش، فرار را بر قرار ترجیح دهد و به خارج برود و مصاحبه کند و مقاله بنویسد. شاید چند سالی هم پیش از فرار به زندان برود و شکنجه هم بشود تا آبرویی دست و پا کند و بعد با روی باز توسط محافل روشنفکری غرب و محافل روشنفکری ایرانی در غرب پذیرفته شود. آن وقت چه؟ فرق بین احمدی نژاد با سایر روشنفکران چیست؟ هم زندان کشیده، هم از ترس جانش از کشور بیرون رفته و هم هزار و یک داستان  برای گفتن دارد که بسیار هم شنیدنی است. خوب حالا مظلوم شده است  و می تواند همه ناکامی هایش را به پای حاکمان بگذارد و البته بنا بر منطق گنجی، ما هم برایش دست تکان می دهیم  چون هدف ما سقوط رژیم است!!!.این که کار نشد.
 در عالم سیاست سه دسته مخالفت و موافق وجود دارد.
۱. در بینش سیاسی
۲. در روش سیاسی
۳. در قدرت
بینش سیاسی در واقع نگاه سیاستمدار را به قدرت و نقش مردم روشن می کند و روش سیاسی راهکار های مختلف را مد نظر قرار می دهد که  در جهت بینش سیاسی پیشنهاد می شود اما قدرت داستان دیگری دارد. در بازی قدرت نه بینش مطرح است و نه روش ، تنها به پایین کشیدن یکی و بالا بردن دیگری مورد نظر است حتی اگر این هر دو در بینش سیاسی یکی باشند. خمینی، شاه را برای کاپیتولاسیون سرزنش می کند و وقتی به قدرت می رسد چنان سیستم آپارتایدی بنا می کند که فقط در پستوهای تاریخ می توان به سراغ آن رفت. دادگاه روحانیت، سهمیه برای بسیجیان و برقرای سیستم گزینش برای انتخاب خودی ها و محروم کردن غیر خودی ها از حقوق شهروندی مثل تحصیل و کار و غیره که نهایتش نیز می رسد به کاپیتولاسیون نا نوشته که متجاوزین به مرزهای کشور را با کت و شلوار و سلام و صلوات بدرقه می کنند!.
پس اگر دنبال شریک سیاسی هستیم  نخست  باید بینش سیاسی او را بررسی کنیم. احمدی نژاد برای سوار ماندن بر اسب قدرت، هر فریبی را برای مردم جایز می داند و هیچ محدودیی برای خودش قائل نیست و بد بختانه گنجی هم در حمایت از مردم فریبی احمدی نژاد می گوید: . "از سوی دیگر، بدبین کردن مردم به نظام و تحریک اقشار محروم و کم درآمد علیه نظام، به سود فرایند گذار به دموکراسی است. مگر بسیاری از سبزها به دنبال چنین کاری نبودند/نیستند؟ "
یعنی اگر دیگری مردم را فریب می دهد و به دلیل واهی و نه دلیل کارشناسی شده مردم  را بر علیه رژیم تحریک می کند ما باید برایش کف بزنیم. نه جانم ما یک بار سی و چند سال قبل  در مقابل کسانی که گفتند عکس امام تو ماه و یا از امام خمینی تبرک می جستند سکوت کردیم و این شد وضعمان. حالا چشممان را باز می کنیم و به هر مخالفی به صرف مخالفتش سر سلامتی نمی دهیم، اول باید ببینیم که از چه بینش سیاسی حمایت می کند آیا بنایش بر رشد و تعالی مردم است و یا برای رسیدن به قدرت بر طبل تحمیق مردم می کوبد.
بگذارید در خاتمه داستانی برای شما نقل کنم. یکی از اختلافات مصدق و کاشانی پیش از انتخابات هفدهم به شمس قنات آبادی مربوط می شد، که کاشانی می خواست او را از شاهرود به مجلس بفرستد و مصدق مخالف بود. کاشانی می گفت اگر شمس نرود مخالفین ما برنده می شوند و مصدق می گفت عیب نداره با این مخالف می شود کار کرد اما با این آدم مذبذب نمی شود. ورود چنین آدمی در مجلس به ما ضربه می زند. کاشانی اصرار کرد و نام شمس به عنوان اولین منتخب از شاهرود درآمد و  به زودی به یکی از ارکان مخالفت با مصدق تبدیل شد و بعد از کودتا هم که  شریک کودتا گران شد . شمس قنات آبادی مخالفی بود که  فقط و فقط سودای قدرت داشت.
میرزا
سی و یکم تیرماه هزار و سیصد و نود

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

بهنود جان روشن فکری مسئولیت دارد!


می خواستم  چند خط فقط برای بهنود بنویسم ولی گفتم خوبه که جوونا هم بخونن، این شد که کمی به درازا کشید.
بهنود روزنامه نگار است و الحق روزنامه نگار خوبی است و جایی که تاریخ  مینویسد قلمش دلچسب است. اگر نگوییم تو کار خودش بهترینه ولی شک نباید کرد که از بهترین بهتریناست. اما سیاست مدار نیست، جامعه شناس هم نیست. هم سیاست و هم جامعه رو رصد می کنه و وقایع رو مرور می کنه . گاهی از شباهت ها نتیجه گیری می کنه و گاهی از برون یابی روند گذشته می خواهد وضعیت حال رو پیش بینی کنه. اتفاقا کار غلطی هم نیست، تا حدودی علمی هم هست در واقع یک روش میان بر است که یک تصویر کلی ارائه میده و این کار در پیش بینی های رشته علوم انسانی خیلی هم متداوله.
اما روش علمی تر و دقیق تر اینه که ریشه  رفتارهای سیاسی و اجتماعی رو بشناسیم و اگر آسیب و کاستی در رفتار ما ست به دنبال اصلاحش باشیم نه اینکه مثل عوام بنشینیم و بگوییم این مردم عوض بشو نیستند و کاری از دست ما برنمی آید.
مسعود عزیز  اگر مردم به بیراهه می روند برای این است که اندشمندانشان راه را گم کرده ند. وگرنه مردم که سر خود کاری نمی کنند. اونهم مردمی مثل مردم ایران با این همه سابقه روشن و قابل تقدیر.
اگر یک بار دیگر این سی و چند سال را مرور کنیم می بینیم که مردم همیشه پشت سر روشنفکرای خودشون حرکت کردند از انقلاب بگیر تا همه انتخاباتی که در کشور انجام شد. اگر روشن فکرای زمان انقلاب مثل شریعتی و دار و دسته نهضت آزادی، تلاش نمی کردند تا دین را به عنوان یه ایدئولوژی کامل، که قادر به حل مشکلات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است، به مردم معرفی کنن و پشت سر خمینی  جمع نمی شدند، کجا مردم خمینی رو می شناختند که بخوان شعار روح منی خمینی سربدهند.
اشتباه نشه من الان نمی خوام روشن فکرای اون دوره رو نقد کنم بلکه می گم  اکثریت روشن فکرای اون زمان این گونه فکر می کردن خب نتیجه ش هم همین شد. تو انتخاب بنی صدر، جامعه مدرسین و حزب جمهوری اسلامی از بنی صدر حمایت نکردند، اما با آرای بسیار بالا رییس جمهور شد و کاندیدا اونا بیست درصد هم رای نیاورد. بعد آخوندها سوار شدند و جامعه روشن فکری از نفس افتاد . اما باز انتخاب هاشمی  حمایت اکثریت روشن فکرها رو به همراه داشت و این حمایت در دور دوم کمتر شد. در هنگام انتخاب خاتمی روشن فکرها، موثر تر عمل کردن و باز آخوندها جاموندند و شکست سختی خوردند. انتخابات اول احمدی نژاد همزمان شد با سردرگمی جامعه روشن فکری اما تو انتخابات دوم روشن فکرا خودشون رو جمع و جور کردن و با قدرت وارد شدند و چهل میلیون نفر از مردم رو به صحنه آوردند. و مردم با گوشت و پوستشون احساس کردند که حکومت  تا چه حد فاسد شده و به رای مردم اهمیت نمیده و در وقع نقاب رو از چهره حکومت برداشتند. البته یه عده ای هم راه افتادن که بگن احمدی نژاد واقعا رای آورده تا تو دل روشن فکرا رو خالی کنن. اما کسی که مردم ایران رو بشناسه می فهمه که این حرف ها از کجا در میاد.
بهنود عزیز، اگرچه شرکت شصت درصد مردم در انتخابات مجلس خیلی بعید است و دور قبل با اما و اگرها، خودشان میزان مشارکت رو پنجاه و یک درصد اعلام کردند در حالی که مشارکت مردم تهران تنها سی درصد بود، اما اگر هم شرکت کنند باز گناه ماست. گناه  خودمون رو گردن مردم نیاندازیم، اگر همین امروز جامعه روشن فکری یک صدا انتخابات رو تحریم کنن و روز انتخابات را روز نشستن در خانه و نیامدن بیرون اعلام کنن، مطمئن باش که حکومت ده درصد از مردم رو هم نمی تونه  پای صندوق بکشونه. ممکنه که این نظرو قبول نداشته باشی اما به امتحانش میارزه. تو هم در این کار وارد شو اونوقت مردم رو میبینی که در جوابت خواهند گفت :
مر خداوند عقل و دانش را          عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید         ما به عشقش هزار دستانیم
میرزا
بیست و دوم تیرماه هزارو سیصد و نود

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

من در انتخابات مجلس شرکت نمی کنم!


 خاتمی، دلش نمی خواهد که کار حکومت به سرنگونی برسه،  دلش نمی خواهد اوضاع کشور از این هم بدتر بشه . ما هم همین رو می خواهیم، چون  کار که به سرنگونی برسه همه چیز به هم می ریزه  و کار خراب تر میشه.  پیش تر در باره این موضوع یه چیزایی گفتیم . من تا همین جا هم از جنبش سبز خیلی راضیم، دلم نمی خواد که این تجربه ارزشمند از دست بره. احمدی نژاد باعث شد ما احمدی نژادهای درون خودمون رو بهتر بشناسیم  و حسابمون رو باهاش تصفیه  کنیم.ما در این مدت خیلی چیزها راجع به خودمون و باورهامون فهمیدیم .این جمله یادمون  نرفته  که همه حکومت ها حداقل در زمان تشکیل، ریشه در تفکر جامعه دارند ویکدفه از آسمون پایین نمیفتن.این ها همه درست، اما دلیلی نمی بینیم که  با حکومت آشتی کنیم. اگر در انتخابات شرکت کنیم  یعنی این که  وارد بازی حکومت  شدیم. بازی که قوانینشو هم قبول نداریم.
تو انتخابات شرکت نمی کنم برای اینکه  فکر می کنم بهتره از فرصت تاریخی که رژیم فراهم می کنه برای رفراندم استفاده کنیم. ما دنبال رفراندم هستیم، رفراندمی که نشون بده مردم چقدر با روند موجود  موافقند. این رفراندم حقایق بسیاری رو روشن  می کنه. مردم  بیشتر به هم نزدیک می شوند و از توان خودشون آگاه تر می شوند. اگه بخوان آمار دروغ هم بگویند باز هم خوبه چون هم  مردم  و هم کارگزاران حکومت  با چشم خودشون  می بینند و بیشتر درک می کنن که  با چه جماعت دروغگویی  روبرو هستند.
شرکت در انتخابات  چیزی عاید مردم نمی کنه. تا قانون نظارت استصوابی پا برجاست و جنتی رئیس نظارت بر انتخاباته ، در بر همان پاشنه می چرخه. پس وقت و انرژی را نباید هدر داد. به نظرم از همین حالا محکم بگیم شرکت نمی کنیم و حکومت هم  بره هرکی رو می خواد بیاره  و هرکی را می خواد ببره. مجلس فرمایشی اصلا ارزش وقت تلف کردن نداره. حالا که اصلاح طلب ها چند تا وکیل نصفه و نیمه تو مجلس دارند چه گلی به سر ملت زدند که بعدی ها بخواهند بزنند . شورای نگهبان هم تازه استاد شده،  چهل تا پنجاه نفر از اصلاح طلب ها رو تایید می کنه  تا  تنور انتخاباتش را گرم کنه که  اگه انتخاب هم بشوند  بازم هیچ کاری از دستشون برنیاد.
باز یه عده نشینند بگن که اگه ما شرکت نکنیم حکومت رادیکال تر می شه و راه گفت و گو بسته می شه، این تحلیل ها  مزخرف است، از این رادیکال تر دیگه چی میتونه باشه؟ تازه رادیکال شدن دولت، جایی اتفاق می افته که گمان می کنه این کار به حفظ قدرت کمک می کنه اما وقتی مردم تحویلش نگیرن، تلاش می کنه رفتارش رو تغییر بده و سعی میکنه یه پایگاهی تو مردم بری خودش دست و پا کنه.
در شرایط فعلی با تبلیغ  شرکت در انتخابات، تنها مردم رو، در نقش سیاهی لشکر رژیم، به صحنه می آوریم و مطمئنا پس از انتخابات  حکومت با داغ و درفش بیشتری به سرکوب مخالفینش می پردازه.
 پس از فرصت به دست آمده باید، در چارچوب برنامه خودمون،  استفاده کنیم و با شرکت نکردن دست جمعی در انتخابات، رفراندم بزرگ را رقم بزنیم. و آری سی سال پیش را به نه تبدیل کنیم.
میرزا

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

چرا انقلاب نمی کنیم؟


 این سوالی است که ما ایرانی ها روزی چند بار از خودمون می پرسیم و کسی جواب قانع کننده ای نداره. به نظر من تنها عاملی که باعث  شده این حکومت سراپا متزلزل، چند صباحی سر قدرت بمونه، اینه که ما نه تنها برای حکومت بعدی برنامه ای نداریم بلکه کمی هم تردید داریم که نکنه اوضاع از این هم بد تر بشه و تا این شک و دودلی برطرف نشه، کار عمده ای صورت نخواهد گرفت و حکومت همین طور ادامه می دهد و روز بروز عرصه بر ملت و حکومت تنگ تر می شه اما انقلاب نمیشه.
شاید هیچ دوره ای  تو تاریخ کشورما این قدر همه چیز به هم ریخته نبود. اصلا سنگ روی سنگ بند نیست. معلوم نیست قدرت دست کیه؟ صبح یکی یه چیزی میگه تا شب نشده دو تا دیگه تکذیب می کنن. چند تا وزارت خونه وزیر نداره، تازه اونایی هم که وزیر داره، دست کمی از بقیه نداره. از وزیر کار راجع به آمار بیکاری می پرسند جواب می ده، من چی کاره ام که آمار بیکاری بدم؟ تو مطبوعات  و سایت های خبری که نیگا کنی می بینی کسی پهِن بار دولت  و رئیس جمهور نمی کنه. بقیه سران حکومت، از رهبر گرفته تا رئیس قضا و مجلس،  هم  ارج و قربی بین مردم ندارند.
حالا زمان شاه، مردم به وضع مالیشون نگاه می کردند و به پیشرفت کشور توجه می کردند، گاهی شک می کردند که شاید شاه آدم بدی هم نباشه. اما حالا دیگه کسی شک نداره که نظام جمهوری اسلامی در مقطع  فعلی یکی از بی لیاقت ترین و بی کفایت ترین حکومت های تاریخ ایران است. وضع اقتصادی و اجتماعی بسیار خراب است و هیچ امید بهبودی وجود نداره. کارخانه ها در حال تعطیل، عدم امنیت برای سرمایه گذاری، جوان ها بی کار، آمارها غلط، رواج دروغ و پشت سرهم اندازی، روشنفکران و کارآفرینان در حال فرار از کشور، رواج خرافات و رمالی، بی توجهی به فرهنگ ملی و از همه مهم تر سلب آزادی اجتماعی مردم و شکنجه و زندان و مرگ در کمین جوانان کشور، حاصل سی و دو سال حکومت دینی بر کشور ماست که بنا بود به قول خمینی هم دنیای ما را بسازه و هم آخرت ما را تامین کنه.
خوب با این اوضاع و احوال پس چرا ما کاری نمی کنیم؟ چرا اینارو که خودشون هم خودشون رو قبول ندارند سرنگون نمی کنیم؟ جواب این سوال روشنه. خوب اینارو ور داریم چه کسی رو بیاریم و کدوم شیوه حکومت را انتخاب کنیم. ما هنوز یه اپوزوسیون یه دست نداریم، درخواست هامون هم یکی نیست. دمکراسی هم یه راهکارشسته رُفته تعریف شده ای نیست که بیاید و همه دعوا ها تموم بشه. عبور از یک حکومت دینی به سمت یک حکومت آزاد و مردمی سخت ترین نوع دگرگونیه  که میتونه به یک از هم پاشیدگی بزرگ و چند ساله بیانجامد که سرانجام با یک کودتای نظامی، آرامش پیدا کنه. اما در این بازی که مردم با حکومت شروع کردند هر دو طرف می دانند که چطور بازی کنند و به نظر من مردم تا به حال به خوبی بازی را پیش برده اند.
فرض کنین همین فردا حکومت سقوط کنه، یه عده می خوان با لباس های اجغ وجغ راه بیفتن تو کوچه خیابون، یه مشت مردم هم حتما مخالفت می کنن و کار به دعوا و زد و خورد می رسه، دولت باید این وسط قضاوت کنه، خوب طرف کدوم رو بگیره که جامعه دچار اختلاف و نفاق نشه؟ نه با آزادی میشه مخالفت کرد و نه احساسات مردمی  که تازه از زیر بار یک حکومت مذهبی بیرون آمده اند و وجودشان آکنده از احساس گناهه را میشه نادیده گرفت. جنگ عقده های چند ساله آغاز میشه و بحران های اجتماعی یکی پس از دیگری  ایجاد میشه  و کمر حکومت جدید را خرد می کنه.
امروز از حکومت جز پوسته ای باقی نمانده، نه اقتداری باقی است و نه احترامی.  حکومت خودش می داند که آینده طولانی مدتی در انتظارش نیست و مثل تاجر ورشکسته هر روز صبح که از خواب بلند می شود می رود بازار که جنس یه تومنی اش را هشت ریال بفروشه تا امروز را بگذرونه و به قول خودش از این ستون به اون ستون فرج است. شاید اگه می تونستن همین فردا فرار می کردند و می رفتند یه گوشه امن برای خودشون زندگی کنند . اما افسوس که نمی تونن، با این همه چک برگشتی کجا فرار کنند و از چشم چه کسی پنهان بشن. اینا حتی از فک و فامیلای نزدیک خودشون  هم پول دستی گرفتن و ندادن. کار از این حرفا گذشته.
 ارباباشون  هم  براحتی بهشون اجازه نمی دهند که میدون رو برای رقیب خالی کنند و بروند. شما تو همین وانفسای خاورمیانه نگاه کنین. بن علی حاکم تونس تا فهمید جریان چیه و دیگه جای موندن نیست بساطش رو جمع کرد و فرار کرد به عربستان و لابد با کسی هم صلاح و مشورت نکرد. ارباباش خیلی جا خوردن اما کار از کار گذشته بود و نمی شد برش گردوند. اما سر مصر مقاومت کردند، مبارک بدبخت هی می خواست فرار کنه، جلوشو می گرفتن که نرو. آخرش هم که دیدن حریفش نمی شوند و یارو بدجوری گرخید ه ، بازم حاضر نشدن که ببرنش یه جای درس و درمون که این چند صباح آخر عمرش را راحت بگذرونه، تازه هرروز خودش و خانواده اش را می برند استنطاق. چون اگه این کارو نمی کردن بقیه هم راه میفتادن که بروند و با این پولایی که تو این چند سال درآوردن حسابی صفا کنند و سر اربابشون بی کلاه می موند. این طور شد که بقیه حساب کار اومد دستشون قذافی و صالح و خلیفه و اسد محکم سر جاشون نشستند چون ارباب بهشون اجازه نداده که میدون رو خالی کنند.باید صبر کنن تا ارباب یه جوری تو مخالف ها نفوذ کنه و جای پای خودشو تو حکومت بعدی محکم کنه بعد فرار کنند.
 پس خیلی امیدوار نباشین که اگه ما فشار بیاریم دولت تسلیم میشه، ممکنه خسارت زیادی به بار بیاد و به نتیجه مطلوب هم نرسیم. چون وقتی کار به خشونت بیش از حد رسید کسانی آرام آرام رهبری را به دست می گیرند که خشن تر و بی مغز ترند وکار از این هم که هست خراب تر میشه.
تنها یک راه داریم و آن هم فشار به حکومت است تا به خواسته های ما  عمل کنه. تا همین جا هم خوب پیش رفتیم. دوسال پیش یادتون هست که احمدی نژاد مارو خس وخاشاک خطاب کرد و خامنه ای دولت احمدی نژاد را بهترین دولت معرفی کرد. ما هم هنوز به اصلاح حکومت دینی امیدوار بودیم. اما امروز دولت احمدی نژاد از کدخدای ده هم کمتر قدرت داره و خامنه ای به اشتباه خودش اعتراف می کنه. در جامعه هم نه کسی برای حکومت دینی تره خورد می کنه و نه برای دین فروشان از بزرگ تا کوچیک ارزشی قائل میشه. شعارهای مذهبی هم رنگ باخته. تو استادیوم فوتبال مردم شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران سر می دهند. امروز اگه کسی بخواد خودش رو به مردم بچسبونه، شعار ملی میهنی میده و دیگه از شعار های مکتبی و مذهبی خبری نیست. حکومت داره میفهمه که شعارهای اقتصادی مسخره اش رنگ باخته، انرژی هسته ای هم که به جایی نرسید تازه مردم خدا خدا می کنن  با این افتضاحی که تو ژاپن درآمد اصلا نیروگاه بوشهر راه نیفته. دیگه کسی از مکتبی و متخصص حرف نمی زنه همه فهمیدن که کفگیر خورده به ته دیگ و با این شرایط باید کار رو بدن دست کاردان وگرنه شیرازه ی امور از هم می پاشد .هنرمندان و ورزشکاران صف خودشون رو از حکومت جدا کردند و حکومت کاملا منزوی شده. در یک کلام جمهوری اسلامی در تمام عرصه ها شکست خورده و باید دنبال آدم های مورد اعتماد مردم بگرده تا یه آبرویی برای خودش دست و پا کنه.
ما هم همین رو می خواهیم. هر جور حساب کنیم تغییر تدریجی رفتار حکومت بیشتر به نفع ماست تا سرنگونی یک باره حکومت. چون ما تازه آدمارو شناختیم میدونیم کی به کجا وصله. اگه دوباره همه چیز به هم بریزه باز سی سال طول می کشه ما بفهمیم چقدر سرمون کلاه رفته و پشت صحنه برای کی سینه می زدیم.  اما معنی اش این نیست که دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم. باید روی شعارهامون ایستادگی کنیم. باید نهادهای مردمی را تقویت کنیم و باید با بحث های اجتماعی زمینه رشد فکری جامعه رو فراهم کنیم. از هیچ فرصتی برای اعتراض به رفتارهای حکومت کوتاهی نکنیم اما عجله نکنیم، عصبی نشویم و نگذاریم که دوباره از ما بهتران جنبش را بدزدند و باز سر ما بی کلاه بمونه.
میرزا
۱۶ خرداد ماه سال نود شمسی

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

مهمان میرزا: دین یا فرهنگ

در این جستار تلاش می کنیم تا به بررسی پیوند دین با فرهنگ بپردازیم  و نشان دهیم که دین زاییده فرهنگ است و نه فرهنگ ساخته دین، در نتیجه مبنای گفتمان اجتماعی فرهنگ است چرا که دین محصول یک تاریخ و جغرافیای خاص است ولی فرهنگ دائما در حال نو شدن و تغییر است.
هر دینی که متولد می شود مختصات فرهنگی جامعه خود را نمایندگی می کند و هنگامی که به جامعه دیگر می رود اگر، در بینش کلی و جهان بینی، با فرهنگ آن جامعه هماهنگ باشد می تواند در آن جامعه رشد کند و تنها احکام و دستوراتش بر اساس فرهنگ مردم دگرگون می شود اما هنگامی که با جهان بینی فرهنگی در تضاد باشد یا خود دچار تغییرات اساسی می شود و یا جامعه را دچار تناقض های شدید می کند. مسیحیت وقتی به روم می رود هم در بینش و هم در آیین های مذهبی اصلی دچار دگرگونی می شود. در خداشناسی به تفکر چند خدایی رومیان نزدیک می شود و پدر و پسر و روح القدس را تعریف می کند و  مراسم دینی، مثل کریسمس، با برف و سرما آمیخته می شود در حالیکه نگرش چند خدایی در دین های سامی با این شکل و محتوا سابقه ندارد و زمستان و برف در زندگی مردم بیت المقدس نقش مهمی ایفا نمی کند .
جهان بینی، اخلاق، پیوندهای خانوادگی و انسانی در جامعه تولید می شود و بر اثر مرور زمان و تجربه همگانی بهبود می یابد. بر این پایه ،دین پیش از آن که  ریشه الهی و غیر بشری داشته باشد ریشه و زمینه اجتماعی و طبیعی دارد و بایستی از این منظر مورد بررسی قرار گیرد.
نگرش دینی  با تجربیات  مردمی که در آن تاریخ و جغرافیای خاص زندگی می کنند تطابق دارد و از امید ها و آرزوهای مردم زمان و مکان خویش سخن می گوید. هر چه مردم زادگاه دین، عمیق تر و داناتر باشند، دین عمیق تر و پویا تر می شود.
 همین تعریف را می توان برای مکتب های سیاسی و اقتصادی در نظر داشت که آن ها نیز محصول فرهنگ مردم زادگاه این مکتب و حاصل آزموده های آنان هستند و نمی توانند نسخه کلی برای همه جامعه ها محسوب شوند.
بنا براین هیچگاه نمی توان دین و یا مکتب فکری را  به طور مطلق خوب یا بد دانست چرا که شرایط اجتماعی تولید آن به ما می گوید که در زمان و مکان خود، از ارزش اجتماعی برخوردار بوده  و تلاش داشته است تا در باره دردها و رنج ها و همچنین امید ها و آرزوهای مردم خود سخن بگوید.پس  آنچه در جامعه تاثیر گذار است دانش و تجربه های تاریخی مردم است. در نتیجه دین را باید محصول احساس نیاز مردم به تحول در جامعه دانست و بی گمان عامل به وجود آورنده این تغییرات نیست.
تاثیر فرهنگ بر دین را می توان از تعریف های اولیه دین تا دستورها و احکام آن مشاهده کرد. مثلا چرا خدا در بین اعراب، الله(معبود)  نامیده می شود ولی در میان ایرانیان اهورامزدا(سرور دانا)  خوانده می شود و یا چرا انسان در میان اعراب به عبدالله(برده خدا) شناخته می شود در حالی که نزد ایرانیان تنها آفریده خداست.
بهشت و جهنم نیز در دین های مختلف تعریف های مخصوص به خود را دارند که منطبق با وضعیت اجتماعی و فکری و حتی موقعیت جغرافیایی و طبیعت خود آنها است و حتی ممکن است در سایر دین ها و فرهنگ ها، بی معنی جلوه کند.
رابطه انسان با خدا به نوعی شبیه سازی و بزرگ سازی رابطه انسان با انسان برتر است. در بین اعراب رابطه انسان با انسان برتر، رابطه بین برده با ارباب تعریف می شود پس همین رابطه بین انسان و خدا شبیه سازی و بزرگ نمایی شده است. در این رابطه خدا نقش ارباب بسیار بزرگ را بازی می کند که صاحب مطلق عبد است و عبد بدون اجازه خدا حق هیچ کاری حتی زندگی کردن را ندارد. سعادت عبد زمانی حاصل می شود که رضایت الله حاصل شود و این خواست الله است که تعیین کننده است و تلاش و کوشش و عجز ولابه و عذر تقصیرات ، تنها شانس عبد را برای دریافت رضایت افزایش می دهد ولی هیچ تضمینی وجود ندارد و این اختیار مطلق الله است که خشنود باشد یا نباشد.
اگر به جامعه آن روز اعراب توجه شود همین روابط بین عبد و ارباب تعریف می شود، با این تفاوت که ارباب زمینی، برده را خلق نمی کند ولی صاحب مطلق است و می تواند با عبد یا کنیز مانند یک شی یا یک حیوان رفتار کند.
زمانی که اسلام در بین اعراب خلق می شود  تلاش می کند تا جامعه اعراب را که بواسطه روابط بازرگانی با دیگر ملت ها، نیاز به تغییر را در خود احساس می کند، به سطح بالاتری از فرهنگ ارتقا دهد. اما پیوندهای ارباب و عبد که اساس ساختار اقتصادی ،  روابط اجتماعی و حتی نظام ارزشی را تشکیل می دهد و نمی تواند تغییر کند و تنها قانونمند تر می شود. اگرچه به اربابان توصیه می کند رفتار بهتری با برده ها داشته باشند اما  سرپیچی بردگان را هم گناه می شمارد که عواقب دنیوی و اخروی را برایشان خواهد داشت و در واقع همین رابطه را استوارتر  می کند.
تعریف بهشت و جهنم نیز یک تعریف فرهنگی است . بهشت اعراب جایی است که در آن نهرهای آب و درختان میوه، شراب های پاکیزه و گوشت پرندگان به وفور یافت می شود و البته زنان زیبا روی و غلامان جوان نیز برای خدمت به مومنین وجود دارند که دیگر هوسی باقی نماند.  اینها همه آرزویی است که اعراب صحرا نشین در دل  می پرورانده اند. جهنم نیز همان چیزهایی است که کم و بیش از آن رنج می بردند و نمی خواستند با آن روبرو شوند مثل مار و عقرب بیابانی، گرمای سوزان و آب های  مانده ، کثیف و داغ که گاهی مجبور می شدند در صحرا ها، برای رفع تشنگی از آن استفاده کنند. نه در بهشت از کتابخانه و دانش سرا خبری هست و نه در جهنم از ببر و پلنگ و سرمای طاقت افزا سخنی به میان میاید. چون اعراب احساسی در این باره ها نداشتند.
دین برای اعراب سعادت و آرامش اخروی را به ارمغان می آورد و هرچه بیشتر در دنیا رنج و عذاب تحمل کنند در آخرت سرنوشت بهتری خواهند داشت. پس نبایستی در دنیا به انتظار سعادت و خوشبختی باشند و اگر دین سعادت دنیوی را به ارمغان نیاورد مورد پرسش قرار نمی گیرد.اگر چه اسلام در آغاز تلاش می کند توجه بردگان و مردم تحت ستم را جلب کند و به آن ها وعده  سروری زمین را می دهد، امه هنگامی که  به رهبری جامعه نزدیک می شود، چون نمی تواند نظام برده داری را تغییر دهد  و با این وضع، برده هیچگاه نمی تواند به آسایش و خوشبختی در دنیا برسد. پس تنها می توان خوشبختی در جهان آخرت را به عنوان پاداش در نظر گرفت در غیر این صورت ساختار اجتماعی بایستی دگرگون شود که چنین ظرفیتی در جامعه آن روز اعراب وجود ندارد.
پیامبر یا رهبر دینی در بین اعراب کسی است که ارتباط مستقیم با خداوند را دارد و دستوراتی از طرف او می آورد که دیگران باید بی هیچ چون و چرا بپذیرند و سوال نکنند.و این بینش نیز با ساختار ارباب و عبد  در جامعه همخوانی دارد.
همین دین هنگامی که از سرزمین اعراب به سرزمین ایرانی ها می آید با چالش جدی روبرو می شود و نزد متفکرین ایرانی با اما واگرهایی مواجه می شود ایرانی ها خدا را آفریننده ودانای بزرگ می دانند. انسان را آفریده خدا می دانند و همانطور که در میان انسان ها هر آن کس را که خردمند تر است ، به رهبری بر می گزینند، خدایشان نیز باید خردمندترین خردمندان باشد.
 سعادت انسان در گرو رفتار خودش است و اگر کسی نیک اندیش باشد ، سخن به راستی و درستی بگوید ، درستکار باشد و در آبادانی زمین و سعادتمند شدن دیگران بکوشد، سعادتمند خواهد شد و اگر بداندیش و دروغ گو و بد کردارباشد، در رنجی که خود می سازد گرفتار خواهد آمد.
 خدا از راه اندیشه انسان را هدایت می کند و انسان ها برای سعادت و آرامش دنیوی و اخروی است که راه درستی را پیش می گیرند و انتظار دارند که هم در دنیا و هم در آخرت، شاد و خوشبخت باشند. چون در ساختار اجتماعی کسی ارباب و کسی عبد نیست و رابطه بین انسان ها بر اساس منافع مشترک شکل می گیرد،پس خدای ایرانیان هم باید فایده ی داشته باشد که ملموس و قابل درک باشد و وعده آخرت تنها، کافی نیست. بنابراین دین ایرانیان به آن ها وعده خوشبختی، شادکامی و آرامش در دنیا و آخرت می دهد. و تلاش جمعی برای آبادانی کشور را طلب می کند.  ایرانیان از زندگی مناسبی  برخوردار بودند و ضرورت نمی دیدند که از شادکامی در دنیا چشم بپوشند تا در سرای آخرت بهشت احتمالی نصیبشان شود.
گا ت ها که بخش دست خورده اوستا به شمار می رود از بهشت و جهنم تعریفی به دست نمی دهد جز آنکه خوشبختی و آرامش را در دو عالم وعده می دهد و رنج و سختی را که حاصل کردار بد خود انسان است را در دو عالم کیفر بدکارا می داند. هیچ عذابی به جز رنج خودساخته، در کار نیست. کسی که خوشبختی و شادکامی برای خود و دیگران بیافریند همان نصیبش خوهد شد و کسی که تلخ کامی و بدبختی برای خود و دیگران بیافریند در همان و رنج و بدبختی روزگار میگذراند.
رهبر دینی ایرانیان از طرف خداوند پیام نمی آورد بلکه می گوید من با اندیشه خودم به این راهکارها رسیدم و خود را آموزگار می داند و شان رهبری برای خود قائل نیست. دستورات اخلاقی زرتشت با دلیل های عقلی و حسی بیان می شود و الهی بودن را دلیل درستی این دستورات نمی داند که نشان می دهد، ادعاهای غیر ملموس نظیر وحی و رهبری الهی در بین مردم آن روز ایران از مقبولیت برخوردار نبوده است.
 اگرچه این مکتب فکری در سال های بعد تحت تاثیر عامل هایی چون ادیان وارداتی ، نزدیک شدن به قدرت از داخل و  تهدیدهای خارجی  دچار انحرافاتی شد اما  این که یک مکتب فکری چهار هزار سال پیش بدون ادعای ارتباط الهی و توسل به معجزه توانسته، در جامعه  ریشه بدواند و بیش از دوهزارسال به عنوان دین رسمی در کشور برقرار باشد، نشان دهنده عمق بینش و سطح فرهنگ آن روز جامعه ایران  است.،  متاسفانه به دلیل سوزاندن کتابخانه ها توسط  اعراب، مدارک، نوشته ها و پیشرفت های علمی  ایرانیان از بین رفت و دویست سال تسلط اعراب به ایران و ازبین رفتن مراکز دانش و پژوهش نیز مانع باز تولید آن ها شد.
پاسخ به این پرسش که چرا ایرانیان این گونه می اندیشیدن را باز می توان در نوع زندگی اجتماعی آنان دانست. ایران همواره در طول تاریخ، پل ارتباطی شرق و غرب به شمار می آمده است ، بازرگانان و جهانگردان بسیاری  از این مسیر عبور می کردند و سود زیادی را برای مردم این سرزمین به همراه می آوردند. برخی ایرانیان نیز به کار داد و ستد می پرداختند و به مکان های دیگر سفر می کردند. بی تردید آشنایی با فرهنگ های مختلف و برخورد با آدم های گوناگون  زمینه ساز رشد فرهنگی این جامعه بوده است که به آنان آموخته تا به فرهنگ واقع گرایانه و جهان شمول روی بیاورند. بنابراین در جهان بینی خود خدایی را می پذیرند که واحد باشد تا زمینه ساز اختلاف نشود. و انسان ها را  آزاد و برابر می پندارند تا بتوانند انسان هایی با فرهنگ متفاوت را بپذیرند و با آن ها داد و ستد کنند.
دستور آبادانی کشور و در نظر گرفتن سعادت همگانی توسط زرتشت نیز با ساختار اقتصادی و اجتماعی ایرانیان هماهنگ است زیرا رونق بازار تجارت و ورود جهانگردان به ایران تنها با آبادانی و تلاش و کوشش همگانی ، میسر می شود. 
اما در اروپا زندگی، این گونه نبود. هر شهر و آبادی برای خودش پادشاه و ساز و کار خودش را داشت. طبیعت به مردم این اجازه  را می داد که بدون چشم داشت به منابع دیگران، از منابع طبیعی سود ببرند و نیازی به سفر و جابجایی هم نداشتند. پس جامعه های بسته شکل می گرفت.  قدرت طلبی پادشاهان هر دیار باعث بروز جنگ و خشونت نیز می شد که بسته تر شدن و فاصله گرفتن بیشتر جامعه های اروپایی از یکدیگر را به دنبال داشت. در چنین سرزمینی وجود فرهنگ ها و سنت های مختلف که بتوانند مستقل از یکدیگر به حیات خود ادامه دهند، منطقی به نظر می رسد.
 زندگی ساده و بی دغدغه در کنار طبیعت سبز با منابع در دسترس، جهان بینی ساده تری را نیز طلب می کند و در نتیجه می بینیم که خدایان اروپا زمینی ترند، رفتارشان بیشتر شبیه انسان است و از پیچیدگی کمتری برخوردارند. اما از قرن سیزده به بعد، افزایش جمعیت و کمبود منابع تغییرات شگرفی را در نحوه زندگی مردم به وجود آورد و در نتیجه جهان بینی و فتارردینی مردم اروپا نیز دگرگون شد.
اخلاق در جامعه نیز ارتباط مستقیم با فرهنگ دارد معیارهای اخلاق در جهان امروز با معیارهای اخلاقی دین ها قابل مقایسه نیست و بسیار بهبود یافته است و نگاه مردم به مسئله زنان، کارگران و حتی کودکان تغییرهای بنیادی را نشان می دهد که در برخی موارد خلاف دستورهای دین است اما مورد قبول  مردم قرار گرفته است. و دیگر نمی توان ادعا کرد که دین مبنای اخلاق است به ویژه آن که پیچیدگی پیوندهای شهر نشینی تعریف های جدیدی از اخلاق را در حوزه های مختلف می طلبد که در گذشته نیزی به آن ها احساس نمی شده است. بنابراین دین ها به مرور در جامعه زادگاه خود نیز کارآئی خود را از دست می دهند و نا کارا می شوند.
از این روی که دین ها ومکتب های فکری، به سبب وابستگی های زمانی و مکانی، نمی توانند ادعای جهان شمولی و حتی زمان شمولی داشته باشند،  پس مبنای گفتمان مردم جامعه های گوناگون در آینده، تنها می تواند دست آوردهای فرهنگی هر جامعه باشد که بایستی به عنوان تجربه های بشری مورد بررسی و استفاده جامعه های دیگر نیز قرار گیرد و در این گفتمان فرهنگی، بی تردید بینش اندیشه محور و جهانی  ایرانیان، پیام های سودمندی را برای عرضه به جهانیان در بر خواهد داشت.

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

فوتبال سبز


شهرآورد تهران تمام شد و بازی رو کسانی بردن که به استادیوم نرفتن و وارد بازی حکومت نشدن. من همیشه فکر می کردم که فوتبال رو هیچوقت نمیشه سبزش کرد چون ظرفیت سبز شدن نداره. سبز بودن یک اندیشه و باوره و اگر یک پدیده فرهنگی این بینش و این باور رو نداشته باشه سبز نمیشه.
نگین بابا فوتبال یه ورزشه و ما واسه سرگرمی به استادیوم میریم. اصلا این طور نیست خوب دقت کنین هر پدیده فرهنگی ، ریشه در فرهنگ مردمی داره که اون رو  خلق می کنن . بنابراین با شناخت محصولات فرهنگی یه جامعه میشه به بینش و روش شناسی مردم پی برد. وقتی یک پدیده فرهنگی،مثل دین،مکتب فکری،ورزش و هنر از یه جامعه به جامعه  دیگه میره در واقع بینش خودش رو به اون جامعه عرضه میکنه و اگه با بینش فرهنگی جامعه تطبیق نداشته باشه، سردرگمی به وجود میاره. میشه مثل کلاغه که می خواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره راه رفتن خودش هم یادش رفت.
اگر کشتی رو ورزش ویژه ایرانی ها بدونیم، می تونیم ردپای دستورها و روش های این ورزش رو تو جامعه  پیدا کنیم. صفت هایی مانند جوانمردی، صداقت و مهربانی در این ورزش با معیار های ارزشی جامعه ما هماهنگ شده . مردم تنها کسی رو قهرمان یا پهلوان می دونن که این صفت ها رو هم داشته باشه و اگه یه روز بفهمن قهرمانشون با کلک و حقه به این جا رسیده از چشمشون می افته، دیگه به قهرمانی هم قبولش ندارن. حتی اگه کلکی تو کارش هم نباشه اما روحیه جوانمردی نداشته باشه، بازم مردم اسم پهلوون روش نمیذارن. رضا زاده که یادتون هست . این خلق و خوی ما ایرانی ها مختص ورزش نیست یه باوره که تو همه زمینه های فرهنگی وارد میشه. هنرمندی که رفتار پهلوانی نداشته باشه، در نظر مردم بی ارزش جلوه می کنه. سیاستمدارش هم همینطوره.
 در نظر ما داور نیست که تعیین می کنه کی پهلوونه بلکه مردم خودشون پهلوان رو انتخاب می کنن . برای همینه که تو سیاست هم هر چی حکومت داد میزنه که شورای نگهبان و یا رهبری فصل الخطاب است کسی گوشش بدهکار نیست چون پهلوان را با معیارهای خودشون انتخاب می کنن.
اما فوتبال اینارو نمیگه، فوتبال میگه اگه بازیکن تیم شما با یک خطا بازیکن حریف را زد و از به ثمر رسیدن یک گل جلوگیری کرد، یا اگه دور از چشم داور با دست توپ رو انداخت تو گل حریف، شما باید تشویقش کنین و اصلا به روی خودتون نیارین که این حرکت ناجوانمردانه است. خوب یعنی چی؟ یعی گور پدر بازی جوانمردانه و فرهنگ پهلوانی!!!
کسی که از بچگی با این فرهنگ بزرگ میشه، تو جامعه رفتارش چگونه خواهد بود؟ تو رانندگی تلاش می کنه بپیچه جلوی مردم و زرنگ بازی در بیاره، تو صف حق دیگران رو ضایع کنه و براش هیچ چیزی به جز موفقیت خودش مهم نباشه. شما همین رفتار رو الان تو اصول گراها می بینین که برای موندن سر کار، چشمون روی همه گندکاری های احمدی نژاد و دارو دسته اش می بندن و هر ظلمی که به جناح مخالف میشه به نظرشون زرنگی میاد و تشویق هم می کنن .
فرهنگ فوتبال به ما قانون پذیری رو یاد نمیده بلکه یه سیستم دیکتاتوری خشک رو به ما تحمیل می کنه که ما برده وار هرچی رو که داور وسط میگه گوش کنیم،داور پادشاه مستبد و یا ولی فقیه فوتباله که به تنهایی می تونه حق همه بازیکنا و حتی هوادارا رو زیر پا بذاره.هیچ فکر کردین چرا برای کشتی که داور به کشتی گیرها بسیار نزدیکه چهار تا داور می ذارن با یه مونیتور تا حق کسی ضایع نشه ولی تو فوتبال با اون گستردگی زمین، حاضر نمیشن چنین کاری بکنن؟ چون ماهیت فرهنگی این دوتا ورزش فرق دارن. این یکی توسط مردمی آزاده ساخته شده که نگران حقوق دیگران هستن ولی اون یکی از زمان گلادیاتورا باقی مونده و توسط برده دارها ساخته شده و برده ها مجبورن به حکم قاضی راضی بشن حتی اگه نادرست باشه.
تو کشتی اگه یه کشتی گیر پهلوانانه کشتی بگیره و حریفش رو شکست بده همه، حتی هوادارای کشتی گیر شکست خورده، تشویقش می کنن. اما تو فوتبال هزارتا آسمون و ریسمون می بافن تا زیر بار شکست نرن و یا از بازی خوب حریف تعریف نکنن . فوتبال به دلیل این که اصلا ورزش جوانمردانه ای نیست طبیعتا با ایجاد دشمنی بین هوادارها  تلاش می کنه تا هیجان کاذب در مردم ایجاد کنه.
همین ظرفیت فوتباله که در همه جای دنیا به شدت مورد توجه سیاستمدارها  قرار می گیره. اول ایجاد هیجان کاذب و دوم ایجاد تضاد و دشمنی بین مردم. پیروزی یه تیم می تونه هوادارنش رو به همه چیز در زندگی امیدوار کنه و شکست پی در پی می تونه اونارو به انسان شکست خورده و مایوس تبدیل کنه. گاهی دولت ها خواسته های به حق مردم رو در حد یک مسابقه فوتبال پایین میارن تا انرژی مردم تخلیه بشه.  یا تو استادیوم ها شعارهای تند بر ضد تیم ها میدن تا هوادارا بیشتر هیجانی بشن و خواسته های اصلیشون یادشون بره و به جای این که سر دولت فریاد بکشن سر همدیگه داد بزنن.
همین چند سال گذشته، شکست های متعدد تیم ملی، مردم را به شکست و یاس عادت داد و اعتماد به نفس رو ازشون گرفت، دو تیم پر طرفدار که هوادارانشون در همه جای ایران هستن در وضع خوبی قرار ندارن، تیم های بخش خصوصی با شکست های سنگین از لیگ برتر بیرون میرن نتیجه بازی ها غیر قابل پیش بینی است.
به نظر شما همه این ها تصادفیه؟ چرا دولت حاضر نمیشه تیم های پر طرفدار تهران رو به مردم واگذار کنه؟ چرا دادکان رو از فدراسیون فوتبال بر می داره و یه بچه ای رو که سابقه فوتبالی نداره به ریاست فدراسیون انتخاب می کنه؟ چرا رییس جدید هنوز عرقش خشک نشده، رییس کمیته داورا  رو عوض می کنه و یک نفری رو میاره که کمتر سرکارش حاضر میشه؟ چرا همین آقارو 5 سال به ضرب و زور سرکار نگهش میدارن؟
حکومت برای این که بتونه تو نتایج بازی ها دست ببره، هم باید داوری رو تحت کنترل داشته باشه و هم مدیران تیم هارو، تا از طریق اونا چند بازیکن مطیع رو تو هر تیمی جا بده که هر وقت لازم شد، کم کاری کنن و نتیجه رو عوض کنن. حکومت فعلی ایران هردوی این کارا رو به خوبی انجام داده و به خیال خودش نتیجه هم گرفته.
از یه طرف با شکست تیم های ملی و باشگاهای بزرگ، روحیه یاس رو به جامعه تحمیل کرده تا مردم اعتماد به نفسشون رو از دست بدن، از طرف دیگه با دامن زدن به هیجان های کاذب سعی کرده تا بین مردم کشور تضاد و دشمنی به وجود بیاره تا مردم مسئله اصلی رو فراموش کنن. یه عده رو میفرسته بین جمعیت دوتا شعار تند برعلیه تیم حریف بدن و بعد کار به دعوا و کشمکش می کشه و تا چند روز مردم سرگرم میشن و بعد همه آرزوی  تهرونی ها این میشه که تیم تبریزی رو شکست بدن و همه انرژی  تبریزی ها صرف این میشه که تو مسابقه با تهرونیه، یه حال گیری اساسی بکنن .
اگر فوتبال بخواد سبز بشه و یا بهتر بگم ایرانی بشه و با فرهنگ مردم آزاد و جوانمرد هماهنگ بشه، باید بسیاری از قانون هاش تغییر کنه، وگرنه با این ساختار، به صورت یک ورزش عقب مونده که میراث خوار دوران برده داریه  باقی میمونه. مردم ما هم اگه می خوان رفتار فرهنگی خودمون رو داشته باشن باید چشمشون رو به روی حرکت های ناجوانمردانه و یا زرنگ بازی ها نبندن و از همه مهمتر، همونجوری که ما تو تخته نرد برای هم کُری می خونیم و کلی همدیگر رو دست می اندازیم ولی همه رو شوخی میدونیم ،تو فوتبال هم شعار بدن و هیجان  الکی ایجاد کنن اما به هم توهین نکنن و متوجه هم باشن که اینا هم جزو بازیه.  بازیکنای هر دو طرف، بچه های خودمونن که برای سرگرمی رفتن تو زمین و ما هم اومدیم یه کم تفریح کنیم. شکست و پیروزی تو دوستی های ما نقشی نداره و بعد از بازی همه چی رو فراموش  کنیم.فوتبال میدون جنگ با دشمن نیست و اگر عشق و دوستی به ارمغان نیاره، مفت هم نمی ارزه.
 البته این کارا مال وقتیه که دولت، فوتبال رو دست آویز نکرده باشه تا مشکل خودش رو حل کنه.و ما بخواهیم یه فوتبال سبز تو یه جامعه آزاد داشته باشیم.اما برای این دوره، بهترین راه حل برای سبز کردن فوتبال همینه که مردم انتخاب کردن، فوتبال رو تحریم می کنن و به استادیوم نمیرن تا وارد بازی مسخره حکومت نشن.
دمشون گرم
میرزا

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

جدایی نادر از سیمین و اخراجی های3 مقایسه ای ناهمگون


  

 اگه اجازه بدن یک فیلم  درجه 5 خارجی بدون سانسور تو سینماهای ایران پخش بشه اونوقت می بینین که هیچ فیلم ایرانی به گرد پاش هم نمی رسه. مگه هر فیلمی که خوب فروخت فیلم خوبیه؟ این چه مقایسه بیخودیه که بین دو تا فیلم مختلف می کنین؟
نه عزیز من هر فیلمی و هر هنری مخاطب خودش رو می خواد. اساسا فیلم های برتر برای آدم های اندیشمند ساخته میشه که نقش مرجع جامعه رو دارن، اونایی که این حرف هارو می فهمن و می تونن با زبون مردم براشون بازگو کنن. کسایی که مردم اونارو، فهمیده می دونن و باهاشون صلاح و مشورت می کنن تو هیچ جامعه ای هم اکثریت با روشنفکرا نیست . فیلم جدائی نادر از سیمین که نمی خواد چندتا جک بی مزه و یه فیلم نامه بی سروته تحویل مردم بده  که  مردم چند دقیقه به این شوخی های بی نمک بخندن و فرداش همه چی یادشون بره. این فیلم باید مردم رو ببره تو فکر تا یه خورده به رفتار خودشون دقیق بشن  و خودشون رو تو آینه سینما تماشا کنن . فیلمسازی که می خواد این فیلم رو بسازه، دغدغه گیشه نداره دنبال تماشاچی هم نمی گرده .اما دو تا دستاشو می ذاره زیر چونه اش و اثر فیلمش رو تو جامعه می بینه. اثری عمیق که از روشنفکرا شروع میشه و آهسته آهسته به لایه های زیزین نفوذ می کنه . اگر صد نفر هم این فیلم رو ببینن فرقی نمیکنه چون اثر عمیقش تو جامعه پخش میشه. بنابراین مقایسه دوغ و دوشاب کار درستی نیست و این توهین به فیلم فرهادیه که توقع داشته باشیم گیشه ای باشه. اگر هم خوب فروخت که خدارو شکر، چون نشون میده چقدر جامعه پیشرفت کرده.
اما بررسی این دو فیلم از این جهت جالبه که هر کدوم یک قشر جامعه را نمایندگی می کنه .  فیلم فرهادی نماینده فرهنگ روشنفکرا و منتقدای جامعه است که وضعیت موجود را درست نمی دونن . و فیلم دهنمکی نماینده هنری بخش حکومتی جامعه است که تمام توانائی شون برای هنرنمائی، خلق اثری مثل اخراجی هاست که بیش از هر چیز ابهت خودشون رو فرو میریزه. اینا برای سرگرم کردن مردم حاضرند هر توهینی را به جون بخرن و همه ارزش هاشون رو به حراج بذارن. یه طرف فیلمیه که برای به فکر فرو رفتن قشر فرهنگی جامعه ساخته شده و یک طرف دیگه فیلمیه که برای خندوندن عوام ساخته شده.
هنر، درون جامعه رو نشون می ده . هر هنری با دو جامعه ارتباط داره، یکی جامعه ای که هنرمند نمایندگیش رو می کنه و دغدغه های این جامعه بهش منتقل میشه و یکی جامعه ای که مخاطب هنرمند هستن و حرف هنرمند را درک می کنن و به فکر فرو میرن . گاهی هر دو جامعه یکی میشن که به نظر میاد  جدایی نادر از سیمین این ویژگی رو داشته باشه خوب حالا مقایسه کنین.
1-   جدایی نادر از سیمین دغدغه های جامعه روشنفکری رو بیان می کنه و توقع داره که مردم اندیشمند در باره این دشواری ها که در جامعه نهادینه شده فکر کنن.
2-   اخراجی ها دغدغه  قشر سطحی مومن به انقلاب را داره که دلش می خواد بین بی بند و باری و انقلابی گری یه ارتباط تنگاتنگ به وجود بیاره و یه جوری از این حصار خسته کننده و غم انگیزی  که برای خودش ساخته در بیاد و مخاطبینش هم مردمی هستن که از احساس گناهی که در این سی و چند سال براشون به وجود آوردن، به ستوه اومدن. مردمی که هر وقت خواستن شاد باشن و بخندن یکی سرش رو بیرون آورد که  تقوا داشته باشین از جهنم بترسین. تو این فیلم، مردم می بینن همه این حرفا دروغ بوده و کسانی رو که اسوه تقوا و ایمان معرفی می کردن که هیچ گناهی مرتکب نمی شدن در واقع یه مشت لات بی سرو پا بودن که با دین و ایمون هیچ سنخیتی نداشتن.حالا یه نفس راحتی میکشن و از قید و بندی که حکومت به دست و پاشون زده آزاد میشن. در هر صورت فیلم دهنمکی برای هر دوجامعه این نوید را میده که شعار های پوچ و تو خالی حکومت پایان یافته و راه  برای  فکر کردنشون باز میشه.
از شما چه پنهان من از دهنمکی ممنون هم هستم چون اولا هم هنر شاخص حکومت رو تثبیت کرد، تا آیندگان بدونن این جماعت از چه پشتوانه فرهنگی برخوردار بودن و از طرف دیگه تشت رسوایی این ها رو از بام به زیر انداخت تا دیگر نتونن با احساسات عوام  بازی کنن  و با تزریق احساس گناه، جلوی فکر کردنشون رو بگیرن.
میرزا



۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

شورای هماهنگی راه سبز امید، نا امیدمان نکن !

چند بار پیش از این هم گفتم ولی مثل این که این دوستای ما  یه گوششون دره و یه گوششون دروازه. آخه  چرا  وارد بازی جمهوری اسلامی میشین؟ آخه این چه حرفیه که می زنین:

 " با صدای بلند می گوییم که انتساب جنبش ضد استبدادی سبز مردم ایران به آرزومندان بازگشت حکومتهای فردی غیر پاسخگو ویا تروریستهای بریده از ملت که هموطنان خود را به متجاوزان به این آب و خاک فروختند، مکر ناشیانه وکهنة زمامداران بی تدبیری است که با ندانم کاری، سعی می کنند آینده تاریکی را برای پیروزی جنبش ترسیم کنند."

خدا وکیلی این جمله ها شبیه جمله های روزنامه کیهان نیست؟ آخه کسی که می خواد به سمت آزادی و مردم سالاری حرکت کنه که نباید ضد دیگران شعار بده.   اومدیم و فردا تو ایران انتخابات آزاد شد و مردم به  یکی از اینا که شما دوسشون ندارین رای دادن اونوقت چی کار می کنین؟ می افتین به جون مردم و مردم رو می کشین؟ یا با منتخبین مردم کار نمی کنین و خودتون رو خانه نشین می کنین؟

آخه به تو چه که برای مردم تعیین تکلیف می کنی؟ خوب نمیگی اگه مردم  دنبال ارباب و چوپون بگردن که همین خامنه ای و دارو دستش این نقش رو بهتر از شما بازی می کنن دیگه نیازی به شما نیست . تازه یه چند تا حدیث و روایت هم از تو جعبه شامورتی در میارن که  خودشون هم باورشون میشه جای خدا نشستن،  چه برسه به عوام بد بخت.

هی نترسین که الان جمهوری اسلامی پشت سرتون تبلیغ می کنه که اینا این جورین اینا اونجورین، خوب بگه مگه کسی حرف اینارو باور میکنه؟ باباجون جمهوری اسلامی تموم شد. نه جمهوری موند و نه اسلامی . الان تبدیل به یک حکومت خر تو خری شده که هیچ ایدئولوژی و یا به قول امروزی ها اندیشه راهبردی نداره. یه روز میگه منتظر امام زمونه و داره جاده اسفالت می کنه و هتل میسازه که برای ورود آقا آماده بشه، یه روز هم میگه باید بچسبیم به فرهنگ ایرانی و مکتب ایرانی تا بتونیم دوام بیاریم. اگه احمدی نژاد بدونه با باز کردن عرق فروشی ها، مردم ولش می کنن، مطمئن باشین همین فردا صبح شروع می کنه.

آخوندای قم هم که هنوز از شیش و بش مشایی درنیومدن باید یه جوری بی حجابی خبرنگار خارجی رو،  تو ام القرای اسلام در مقابل رییس جمهور ولایتی شون،  قورت بدن و فکر فرداشون باشن که چه جوری تو روی مردم نیگا کنن. خلاصه این قدر تو کار خودشون موندن که نه به حرف اونا کار دارن و نه به حرف شما ، چون هر طرف برنده بشه اینا یه طرف باختن.
حالا اگه باز ببینیم که این شورای هماهنگی به جای این که سرش به کار خودش باشه تا یه برنامه درست و درمون ارائه کنه، باز بره با شریعتمداری و طائب فوتبال دستی بازی کنه ، مجبور میشیم یه تصمیم دیگه بگیریم . گفته باشم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

روشن فکرهای عصر انقلاب!!!!

 برتولت برشت شاعرآلمانی در باره هیتلر میگه: 
شنیده ام صدراعظم دمی به خمره نمی زند
گوشت میل نمی فرماید و اهل دود و دم هم نیستند
و در ٓاپارتمانی حقیر اقامت دارند.
ولی این را هم شنیده ام که بینوایان هیچی ندارند 
وصله شکمشان کنند و در فلاکت روزگار می گذرانند.
چه بهتر بود آن دولت که در باره اش می گفتند:
صدراعظم، مست و پاتیل در جلسات هیات دولت حاضر می شود  و در حالی که به دود پیپش خیره است چند اوباش، قوانین را عوض می کنند، اما از مردم، احدی بینوا نیست.
 
اینم من اضافه کنم که هیتلر نه تنها ٓادم پاکی بود، خیلی هم مستقل بود و دلش می خواست دنیا را مدیریت کنه. هیتلر فکر می کرد آلمانی ها از همه با هوش ترن و باید رییس دنیا بشن. اما آخرش چی ازشون موند غیر از یک کشور دوپاره، که نصفش زیر چکمه روس ها لگدمال شد و نصف دیگش هم پایگاه امریکایی ها شد.
آلمان ها کشورشون رو ساختن دوباره باهم متحد شدن، اما به دلیل جنگٓ جهانی دوم هنوز خجالت زده مردم دنیا هستن.
 اگه کسی بگه هیتلر به مردم آلمان ربطی نداره دروغ گفته. هیچ حکومتی خودبخود از زمین سبز نمی شه و یا از آسمون نمی افته. اگه اندیشه هیتلر میون مردم پایگاه نداشت، نمی تونس بمونه و رشد کنه.
درست مثل همین جمهوری اسلامی خودمون، هی نشینیم بگیم که این حکومت را خارجی ها آوردن و مردمو گول زدن و .... اگه درست ارزیابی نکنیم، نتیجه نادرست می گیریم و هیچوقت نمی فهمیم از کجا خوردیم.
می خواستم برای شما که موقع انقلاب نبودین، یا بچه بودین، داستان هایی رو تعریف کنم که می ترسیدم شاید باور نکنین تا خدا این مهاجرانی رو رسوند که این حرفا رو بزنه و کار منو راحت کنه . حالا براتون میگم .
انقلاب ما با یه سری آرمان های بزرگ روشنفکری خلق شد. ریشه اش هم میرسید به مشروطه و نهضت ملی نفت، اما آخوندا که پیش از این هم، کم و بیش، همراه مردم بودن، این بار رهبر شدن و یواش یواش مصادره اش کردن. البته روشنفکرا هم تو این کار کمکشون کردن. اگرچه به مرور زمان، یکی یکی از قطار آخوندا پیاده شدن اما هیچکس نمی تونه بگه، کی بود کی بود من نبودم. همه دخالت داشتن. حالا ممکنه بعضیا بگن ما زودتر فهمیدیم ولی کسی نمی تونه بگه من نبودم. مگه اونایی که تو دم و دستگاه قبلی کاره ای بودن و مجبور شدن فرار کنن و یا کشته شدن و فرصتی برای عرض ارادت به آخوندا براشون مهیا نشد.
مردم و روشن فکراشون سی سال جون کندن و عذاب کشیدن تا بفهمن راهشون درست نبود. این که جوونا بخوان بزرگترا رو سرزنش کنن که چرا این اشتباه رو کردین، کار درستی نیست. چون اگه بزرگترا این راه رو نمی رفتن امروز جوونا به این راحتی نمی فهمیدن که معنی حکومت مذهبی چیه؟ و آخوندا چی میگن؟
بذارین یه بار داستان رو از اول با هم مرور کنیم و این بار نقش مردم و باورهاشون رو تو این ماجراها جدی بگیریم. مردم صد سال پیش، زندگی خودشون رو داشتن و دولت هم این قدر تو کار مردم دخالت نمی کرد. بیشتر کارای عمرانی هم توسط خود مردم انجام می شد. یکی آب انبار می ساخت، یکی دیگه زورخونه درست می کرد، پل می ساختن خیابون درست می کردن، حتی موتور برق می آوردن و برای مردم برق می کشیدن. دولت هم یه کارایی می کرد اما نقش مردم پررنگ تر بود. مامورها و والی های دولتی که به شهرها و استان ها می رفتن، مردم رو اذیت می کردن، با خان ها  دست به یکی می کردن و نمی ذاشتن مردم نفس راحت بکشن جایی هم نبود که  مردم برن شکایت کنن و این مردم رو عاصی کرده بود.
اونوقتا مردم همه جای ایران زبون خودشون رو داشتن، کسی نمی گفت بچه ترکه یا کرده یا بلوچه و ... وقتی میره مکتب باید فارسی درس بخونه همه  با زبون خودشون میرفتن مکتب. هرکی هم دلش می خواست فارسی یاد می گرفت خیلی از شاعرا و نویسنده هایی که زبان مادریشون فارسی نبود به فارسی شعر می گفتن و می نوشتن کسی هم بهشون نمی گفت چرا؟
چون مردم همون جوری که همه کشور رو مال خودشون می دونستن، زبون و فرهنگ و هنر همه جای کشور رو هم مال خودشون می دونستن. با هم ازدواج می کردن و به شهرای مختلف رفت و اومد داشتن. گاهی هم از یه شهری به یه شهر دیگه می رفتن و همونجا می موندن. بعد بچه هاشون همونجایی می شدن کسی هم تعصبی نداشت. مثلن اگه یه خونواده سیستانی می رفت کرمونشاه، بعد از یه نسل اگه از بچه شون می پرسیدی کجایی هستی؟ می گفت کرمونشاهی و بعد از دو سه نسل اصلن یادشون نمی اومد که پدر بزرگشون از کجا اومده اونجا. چون فرقی نمی کرد، همه جا ایران بود و هیچکس هیچ جا غریبه نبود.
مردم از دست خان ها و والی ها صداشون دراومد و گفتن بابا ما عدالتخونه می خواهیم که از دست این زورگوها شکایت کنیم. بعد روشن فکرای عصر مشروطه که فرنگ رفته و با سواد بودن، گفتن حالا که تنور داغه بیاین یه نون حسابی بپزیم و تو دهن مردم انداختن که ما مشروطه می خواهیم. مردم چه می دونستن مشروطه چیه؟ مجلس برای چه کاریه؟ و نماینده را چه جوری انتخاب کنن؟ اما به بچه های با سوادشون اعتماد کردن. الان هم اعتماد می کنن، همین انتخابات آخری، این همه مردم برای چی اومدن؟ چون روشن فکرا از مردم خواستن. چرا انتخابات قبلی کمتر اومدن؟ چون روشن فکرا دو دل بودن. بگذریم، مشروطه خواسته ای بود که تو جامعه عمق نداشت مردم فقط عدالت خانه می خواستن. بعد هم بهشون گفتن این مجلس همون عدالت خونه ای که می خواستین بخصوص که رو سر درش هم نوشتن عدل مظفر.
همه چی به هم ریخت. خان ها و والی ها رفتن ولی جاشون رو وکیل ها گرفتن. سرانجام همه چیز برگشت به اولش ولی بد از بدتر شد.مردم از این بلبشو خسته شدن و این دفه خواستن یه دولت مرکزی قوی بیاد که اومد، اما دیگه تو همه کار مردم فضولی می کرد.به زبون مردم ، لباس پوشیدنشون ومذهبشون هم کار داشت. سرو کله نفت هم پیدا شده بود و دولت یه مال و منالی بهم زده بود. کارای خوبی هم شد اما کارای بدی هم پایه گذاری شد که باز لج مردم رو درآورد. تا رسید به زمان ملی شدن نفت. روشن فکرا به مردم می گفتن که چه بلایی داره سر پول نفت میاد، مردم هم منتظر فرصت موندن تا یه کسی مثل مصدق رو پیدا کردن و ترتیب ملی شدن نفت رو دادن که البته سودش هم بردن، حتی بعد از سقوط دولت ملی دکتر مصدق که مرد بزرگی بود و هنوز هم تو دل مردم جاش محکمه.
مصدق سقوط کرد چون روشن فکرا چند دسته شده بودن. یه عده چپی بودن عشق شوروی و کمونیست چنون چشمشون کور کرده بود که فکر می کردن تا کشور رو دو دستی تقدیم شوروی نکنن کار درست نمیشه، یه عده هم به جبهه ملی وفادار بودن و فکر می کردن همون راه دمکراسی رو که از مشروطه شروع کرده بودن باید ادامه بدن تا به نتیجه برسه و یه عده هم دنبال کاشانی رو گرفته بودن که حکومت اسلامی راه بندازن.مردم هم سرگردان شدن و دولت ملی سرنگون شد. حالا این که آمریکایی ها و انگلیس ها کودتا کردن حرف نادرستی نیست اما ریشه اش تو خود مردم وجود داشت.
دوران نا امیدی روشن فکرا و مردم شروع شد. شاعرها و نویسنده ها همش از سیاهی و غم و غصه حرف می زدن. خواننده ها همش ترانه های غم انگیز می خوندن. امید مردم از دست رفته بود و فکر می کردن دیگه کاری ازشون بر نمیاد، تا سال 41 که خمینی مبارزه علنی رو شروع کرد و توجه همه روشن فکرا رو به خودش جلب کرد. چی از این بهتر ایدئولوژی که داریم ، رهبر هم که هست، احساسات مذهبی مردم هم که در حال جوششه، پس همین خط رو بگیریم بریم جلو تا استبداد رو از کشور بندازیم بیرون.

 یه عده روشنفکر مذهبی، مثل همین ملی مذهبی ها و فرنگ رفته هایی مثل شریعتی هم پریدن وسط و از اسلام چیزایی گفتن که کسی قبلا نشنیده بود. یعنی به قول خودشون می خواستن اسلام رو با جهان مدرن تطبیق بدن. غافل از این که آخوندا اصلن این نگاه جدید رو قبول نداشتن و تازه این نگاه جدید با هفتادتا روتوش درست شده بود و اگه یه کم رنگ روغنش رو کنار میزدی بازم همون دینی می شد که هزار و چهارصد سال پیش برای عربای جاهل اومده بود و تیغش دیگه برای قرن بیستم نمی برید.
همه این حرفارو که امروز می شنوین و بهش می خندین، مثل ولایت فقیه و رهبری دینی ، سال های اول انقلاب توسط روشن فکرای مذهبی، به قول خودشون، تئوریزه می شد. اول انقلاب یه بحثی رو شروع کردن به اسم مکتبی و متخصص و یه عده هم افتادن وسط که بعله ما باید آدمای مکتبی رو بیاریم سر کار، چون متخصص ها دین درست درمونی ندارن و با آدم غیر مکتبی نمیشه کار خداپسندانه انجام داد . خود خمینی این حرف رو میزد و روشن فکرای مذهبی، که الان بیشترشون تو گروه اصلاح طلب ها جمع شدن، تبلیغش رو می کردن . خوبه که همشون داستان نحوی و کشتیبان مولوی رو تو کتابای درسیشون خونده بودن که مولوی به جناب نحوی حالی می کرد که کار تخصصی آدم متخصص میخواد. روشن فکرای مذهبی اونقدر خودشون رو در مقابل اندیشه خمینی، که عوام رو هم پشت سرش داشت، باخته بودن که کسی به خودش اجازه نمی داد حرفی بزنه. حتی وقتی می دیدن که مردم دستمال ها شون و یا بچه هاشون رو می برن که خمینی تبرکشون کنه کسی صداش درنمیومد که بابا این کارا درست نیست.
آهسته آهسته دین رفت همون جایی که جاش بود. دین در باره مشکلات جامعه و نیازهای روزمره حرفی برای گفتن نداشت پس برای حفظ خودش رفت سراغ خرافات و ترسوندن مردم از جهان آخرت. الان دیگه آخوندا با قدرت و صراحت حرف دلشون رو می زنن: اصلن رهبری از طرف خدا اومده و حرف خدارو میزنه، به مردم چه، که کسی رو انتخاب کنن،مردم باید از رهبر الهی اطاعت کنن چون این به صلاح شونه ولی خودشون نمی فهمن، فقط خواص با بصیرت می فهمن ( این خواص با بصیرت هم مثل داستان لباس پادشاست که کسی جرات نکنه بگه من نمی بینم) و بقیه مردم هم اگه اطاعت نکنن باید مجازات بشن. این همون پیام دینه . پیغمبرا هم همین رو می گفتن و آخوندا هم هروقت دستشون به قدرت رسید با همین حربه و فروختن احساس گناه به مردم کار خودشون رو پیش بردن.فرقی هم نمی کنه، مسیحی ها هم دوران انگیزیسیون همین کارا رو می کردن یهودی ها هنوز هم همین کارو می کنن و زرتشتی های خودمون هم زمان ساسانیان اونقدر تو کار مردم فضولی کردن که مردم دست آخر از نیش عقرب به مار غاشیه پناه بردن.
اگه دین تو همون جعبه مرصع خودش باقی می موند و کسی نمی دونست که واقعا توش چیه؟ شاید خیلی هم خوب بود مردم هم هروقت دلشون می خواست یه سری بهش می زدن و دوباره میذاشتنش رو تاقچه. گاهی هم یه زیارتی میرفتن و سبک می شدن. آخوندا هم تو عروسی و عزا می اومدن و کسی کاری به کارشون نداشت. اما درش که باز شد کار خراب شد حالا دیگه نمیشه جمعش کرد.
مهاجرانی هم یکی از روشن فکرای دوران انقلابه که به آخوندایی که ادای روشن فکری در میاوردن کمک کرد تا جا پاشونو محکم کنند. روشن فکرایی که یه وقتی یه حرفایی زدن و الان نمی دونن چی باید بگن؟ تو اون حصار در حصاری که دور خودشون کشیدن حبس شدن. میدونن راهی که رفتن درست نبوده اما بیرون اومدن از این حصار هم مثل این می مونه، با هویتی که سال ها برای خودشون ساختن در بیفتن. گیرم که همه حرفای قبلی رو نفی کنن دیگه از خودشون چی میمونه؟ این مشکلیه که روشن فکر مذهبی عصر انقلاب، امروز باهاش روبروست و به سادگی هم نمی تونه باهاش دست و پنجه نرم کنه.از ادیشه ای دفاع می کردند که رسید به دیکتاتوری خون آشام، درست مثل زمان هیتلر و استالین. روشن فکرای مذهبی عصر انقلاب که روشن فکر موندن، دارن پوست میندازن و این کار احتیاج به زمان داره و نباید توقع داشت که یک شبه این تغییر انجام بشه.
همه اینارو نوشتم که دوتا سفارش کنم .


   ۱- درسته که همه این اشتباهات رو می شه به پای روشن فکرا نوشت، اما باید بدونین که همه اشتباهات در همه جای دنیا به گردن روشن فکراست، چون اونا هستن که برای حرکت های اجتماعی فکر میکنن و مردم رو راه می اندازن و هربار که یه اشتباهی می کنن، یه تجربه تاریخی رو برای خودشون و مردمشون ثبت می کنن که نسل بعدی از اونا استفاده می کنه. اونایی هم که الان دارن از قبلی ها ایراد می گیرن، اشتباهات فردا رو مرتکب میشن و نسل بعدی ازشون بازخواست می کنه. پس حواسمون رو جمع کنیم و بی خودی آتیش بیار معرکه نشیم که  این آقاهه که داره  الان این حرفارو می زنه پیشترها، فلان حرف رو زده یا فلان کارو کرده. خوب بشر می تونه تغییر کنه، و بشری تغییر می کنه که حرکت داره و ثابت نمونده. باید به تجربه های خودمون احترام بذاریم و کمک کنیم تا روشن فکرا باهم به نتیجه برسن که چه باید کرد؟ اونوقته که مردم همگی دنبالشون راه می افتن.
۲- پیش از این که دیر بشه بشینیم و خوب فکر کنیم و برای فردا تصمیم بگیریم، دولت فردا چطوری باشه؟ نقش مردم و نخبه ها تو دولت بعدی چیه؟ نگیم اینا برن هرکی بیاد بهتره، این حرف درست نیست. ما صد ساله همین حرف رو زدیم و به جایی نرسیدیم. اگه کسی حرف از دمکراسی میزنه باید بدونه که بینش غربی هارو نمیشه به مردم خودمون تحمیل کرد. اون چیزی که رفتار های مردم رو تو جامعه تعریف می کنه فرهنگ مردمه و فرهنگ همان بینشی رو نمایندگی می کنه که مردم بهش باور دارن. ممکنه جای پای مذهب رو هم تو این بینش پیدا کنین اما از مذهب مهمتر، تجربه تاریخی مردمه که باعث شده به مرور یه چیزایی رو باور کنن و یه چیزایی رو هم باور نکنن. این که مردم ما هنوز به بعضی از سنت های قبل از اسلام پایبند هستن برای اینه که اون بینش را قبول داشتن، نوروز برای مردم ایران یه بینشه، بینشی که به مردم امید زندگی میده و کمکشون می کنه، روی خاکسترهای گذشته، دوباره زندگی رو از نو بسازن . روشن فکرای امروز ما هم یادشون باشه که هر حرکت اجتماعی اگه با بینش مردم سازگار نباشه نه تنها پیش نمیره بلکه حرکت مردم رو کند تر هم می کنه و باز باید سی چهل سال باهاش دست و پنجه نرم کنن تا برگردن سر خونه اول. تا وقت باقیه بیاین به طور جدی راجع به فردا فکر کنیم.
 
میرزا