۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

روشن فکرهای عصر انقلاب!!!!

 برتولت برشت شاعرآلمانی در باره هیتلر میگه: 
شنیده ام صدراعظم دمی به خمره نمی زند
گوشت میل نمی فرماید و اهل دود و دم هم نیستند
و در ٓاپارتمانی حقیر اقامت دارند.
ولی این را هم شنیده ام که بینوایان هیچی ندارند 
وصله شکمشان کنند و در فلاکت روزگار می گذرانند.
چه بهتر بود آن دولت که در باره اش می گفتند:
صدراعظم، مست و پاتیل در جلسات هیات دولت حاضر می شود  و در حالی که به دود پیپش خیره است چند اوباش، قوانین را عوض می کنند، اما از مردم، احدی بینوا نیست.
 
اینم من اضافه کنم که هیتلر نه تنها ٓادم پاکی بود، خیلی هم مستقل بود و دلش می خواست دنیا را مدیریت کنه. هیتلر فکر می کرد آلمانی ها از همه با هوش ترن و باید رییس دنیا بشن. اما آخرش چی ازشون موند غیر از یک کشور دوپاره، که نصفش زیر چکمه روس ها لگدمال شد و نصف دیگش هم پایگاه امریکایی ها شد.
آلمان ها کشورشون رو ساختن دوباره باهم متحد شدن، اما به دلیل جنگٓ جهانی دوم هنوز خجالت زده مردم دنیا هستن.
 اگه کسی بگه هیتلر به مردم آلمان ربطی نداره دروغ گفته. هیچ حکومتی خودبخود از زمین سبز نمی شه و یا از آسمون نمی افته. اگه اندیشه هیتلر میون مردم پایگاه نداشت، نمی تونس بمونه و رشد کنه.
درست مثل همین جمهوری اسلامی خودمون، هی نشینیم بگیم که این حکومت را خارجی ها آوردن و مردمو گول زدن و .... اگه درست ارزیابی نکنیم، نتیجه نادرست می گیریم و هیچوقت نمی فهمیم از کجا خوردیم.
می خواستم برای شما که موقع انقلاب نبودین، یا بچه بودین، داستان هایی رو تعریف کنم که می ترسیدم شاید باور نکنین تا خدا این مهاجرانی رو رسوند که این حرفا رو بزنه و کار منو راحت کنه . حالا براتون میگم .
انقلاب ما با یه سری آرمان های بزرگ روشنفکری خلق شد. ریشه اش هم میرسید به مشروطه و نهضت ملی نفت، اما آخوندا که پیش از این هم، کم و بیش، همراه مردم بودن، این بار رهبر شدن و یواش یواش مصادره اش کردن. البته روشنفکرا هم تو این کار کمکشون کردن. اگرچه به مرور زمان، یکی یکی از قطار آخوندا پیاده شدن اما هیچکس نمی تونه بگه، کی بود کی بود من نبودم. همه دخالت داشتن. حالا ممکنه بعضیا بگن ما زودتر فهمیدیم ولی کسی نمی تونه بگه من نبودم. مگه اونایی که تو دم و دستگاه قبلی کاره ای بودن و مجبور شدن فرار کنن و یا کشته شدن و فرصتی برای عرض ارادت به آخوندا براشون مهیا نشد.
مردم و روشن فکراشون سی سال جون کندن و عذاب کشیدن تا بفهمن راهشون درست نبود. این که جوونا بخوان بزرگترا رو سرزنش کنن که چرا این اشتباه رو کردین، کار درستی نیست. چون اگه بزرگترا این راه رو نمی رفتن امروز جوونا به این راحتی نمی فهمیدن که معنی حکومت مذهبی چیه؟ و آخوندا چی میگن؟
بذارین یه بار داستان رو از اول با هم مرور کنیم و این بار نقش مردم و باورهاشون رو تو این ماجراها جدی بگیریم. مردم صد سال پیش، زندگی خودشون رو داشتن و دولت هم این قدر تو کار مردم دخالت نمی کرد. بیشتر کارای عمرانی هم توسط خود مردم انجام می شد. یکی آب انبار می ساخت، یکی دیگه زورخونه درست می کرد، پل می ساختن خیابون درست می کردن، حتی موتور برق می آوردن و برای مردم برق می کشیدن. دولت هم یه کارایی می کرد اما نقش مردم پررنگ تر بود. مامورها و والی های دولتی که به شهرها و استان ها می رفتن، مردم رو اذیت می کردن، با خان ها  دست به یکی می کردن و نمی ذاشتن مردم نفس راحت بکشن جایی هم نبود که  مردم برن شکایت کنن و این مردم رو عاصی کرده بود.
اونوقتا مردم همه جای ایران زبون خودشون رو داشتن، کسی نمی گفت بچه ترکه یا کرده یا بلوچه و ... وقتی میره مکتب باید فارسی درس بخونه همه  با زبون خودشون میرفتن مکتب. هرکی هم دلش می خواست فارسی یاد می گرفت خیلی از شاعرا و نویسنده هایی که زبان مادریشون فارسی نبود به فارسی شعر می گفتن و می نوشتن کسی هم بهشون نمی گفت چرا؟
چون مردم همون جوری که همه کشور رو مال خودشون می دونستن، زبون و فرهنگ و هنر همه جای کشور رو هم مال خودشون می دونستن. با هم ازدواج می کردن و به شهرای مختلف رفت و اومد داشتن. گاهی هم از یه شهری به یه شهر دیگه می رفتن و همونجا می موندن. بعد بچه هاشون همونجایی می شدن کسی هم تعصبی نداشت. مثلن اگه یه خونواده سیستانی می رفت کرمونشاه، بعد از یه نسل اگه از بچه شون می پرسیدی کجایی هستی؟ می گفت کرمونشاهی و بعد از دو سه نسل اصلن یادشون نمی اومد که پدر بزرگشون از کجا اومده اونجا. چون فرقی نمی کرد، همه جا ایران بود و هیچکس هیچ جا غریبه نبود.
مردم از دست خان ها و والی ها صداشون دراومد و گفتن بابا ما عدالتخونه می خواهیم که از دست این زورگوها شکایت کنیم. بعد روشن فکرای عصر مشروطه که فرنگ رفته و با سواد بودن، گفتن حالا که تنور داغه بیاین یه نون حسابی بپزیم و تو دهن مردم انداختن که ما مشروطه می خواهیم. مردم چه می دونستن مشروطه چیه؟ مجلس برای چه کاریه؟ و نماینده را چه جوری انتخاب کنن؟ اما به بچه های با سوادشون اعتماد کردن. الان هم اعتماد می کنن، همین انتخابات آخری، این همه مردم برای چی اومدن؟ چون روشن فکرا از مردم خواستن. چرا انتخابات قبلی کمتر اومدن؟ چون روشن فکرا دو دل بودن. بگذریم، مشروطه خواسته ای بود که تو جامعه عمق نداشت مردم فقط عدالت خانه می خواستن. بعد هم بهشون گفتن این مجلس همون عدالت خونه ای که می خواستین بخصوص که رو سر درش هم نوشتن عدل مظفر.
همه چی به هم ریخت. خان ها و والی ها رفتن ولی جاشون رو وکیل ها گرفتن. سرانجام همه چیز برگشت به اولش ولی بد از بدتر شد.مردم از این بلبشو خسته شدن و این دفه خواستن یه دولت مرکزی قوی بیاد که اومد، اما دیگه تو همه کار مردم فضولی می کرد.به زبون مردم ، لباس پوشیدنشون ومذهبشون هم کار داشت. سرو کله نفت هم پیدا شده بود و دولت یه مال و منالی بهم زده بود. کارای خوبی هم شد اما کارای بدی هم پایه گذاری شد که باز لج مردم رو درآورد. تا رسید به زمان ملی شدن نفت. روشن فکرا به مردم می گفتن که چه بلایی داره سر پول نفت میاد، مردم هم منتظر فرصت موندن تا یه کسی مثل مصدق رو پیدا کردن و ترتیب ملی شدن نفت رو دادن که البته سودش هم بردن، حتی بعد از سقوط دولت ملی دکتر مصدق که مرد بزرگی بود و هنوز هم تو دل مردم جاش محکمه.
مصدق سقوط کرد چون روشن فکرا چند دسته شده بودن. یه عده چپی بودن عشق شوروی و کمونیست چنون چشمشون کور کرده بود که فکر می کردن تا کشور رو دو دستی تقدیم شوروی نکنن کار درست نمیشه، یه عده هم به جبهه ملی وفادار بودن و فکر می کردن همون راه دمکراسی رو که از مشروطه شروع کرده بودن باید ادامه بدن تا به نتیجه برسه و یه عده هم دنبال کاشانی رو گرفته بودن که حکومت اسلامی راه بندازن.مردم هم سرگردان شدن و دولت ملی سرنگون شد. حالا این که آمریکایی ها و انگلیس ها کودتا کردن حرف نادرستی نیست اما ریشه اش تو خود مردم وجود داشت.
دوران نا امیدی روشن فکرا و مردم شروع شد. شاعرها و نویسنده ها همش از سیاهی و غم و غصه حرف می زدن. خواننده ها همش ترانه های غم انگیز می خوندن. امید مردم از دست رفته بود و فکر می کردن دیگه کاری ازشون بر نمیاد، تا سال 41 که خمینی مبارزه علنی رو شروع کرد و توجه همه روشن فکرا رو به خودش جلب کرد. چی از این بهتر ایدئولوژی که داریم ، رهبر هم که هست، احساسات مذهبی مردم هم که در حال جوششه، پس همین خط رو بگیریم بریم جلو تا استبداد رو از کشور بندازیم بیرون.

 یه عده روشنفکر مذهبی، مثل همین ملی مذهبی ها و فرنگ رفته هایی مثل شریعتی هم پریدن وسط و از اسلام چیزایی گفتن که کسی قبلا نشنیده بود. یعنی به قول خودشون می خواستن اسلام رو با جهان مدرن تطبیق بدن. غافل از این که آخوندا اصلن این نگاه جدید رو قبول نداشتن و تازه این نگاه جدید با هفتادتا روتوش درست شده بود و اگه یه کم رنگ روغنش رو کنار میزدی بازم همون دینی می شد که هزار و چهارصد سال پیش برای عربای جاهل اومده بود و تیغش دیگه برای قرن بیستم نمی برید.
همه این حرفارو که امروز می شنوین و بهش می خندین، مثل ولایت فقیه و رهبری دینی ، سال های اول انقلاب توسط روشن فکرای مذهبی، به قول خودشون، تئوریزه می شد. اول انقلاب یه بحثی رو شروع کردن به اسم مکتبی و متخصص و یه عده هم افتادن وسط که بعله ما باید آدمای مکتبی رو بیاریم سر کار، چون متخصص ها دین درست درمونی ندارن و با آدم غیر مکتبی نمیشه کار خداپسندانه انجام داد . خود خمینی این حرف رو میزد و روشن فکرای مذهبی، که الان بیشترشون تو گروه اصلاح طلب ها جمع شدن، تبلیغش رو می کردن . خوبه که همشون داستان نحوی و کشتیبان مولوی رو تو کتابای درسیشون خونده بودن که مولوی به جناب نحوی حالی می کرد که کار تخصصی آدم متخصص میخواد. روشن فکرای مذهبی اونقدر خودشون رو در مقابل اندیشه خمینی، که عوام رو هم پشت سرش داشت، باخته بودن که کسی به خودش اجازه نمی داد حرفی بزنه. حتی وقتی می دیدن که مردم دستمال ها شون و یا بچه هاشون رو می برن که خمینی تبرکشون کنه کسی صداش درنمیومد که بابا این کارا درست نیست.
آهسته آهسته دین رفت همون جایی که جاش بود. دین در باره مشکلات جامعه و نیازهای روزمره حرفی برای گفتن نداشت پس برای حفظ خودش رفت سراغ خرافات و ترسوندن مردم از جهان آخرت. الان دیگه آخوندا با قدرت و صراحت حرف دلشون رو می زنن: اصلن رهبری از طرف خدا اومده و حرف خدارو میزنه، به مردم چه، که کسی رو انتخاب کنن،مردم باید از رهبر الهی اطاعت کنن چون این به صلاح شونه ولی خودشون نمی فهمن، فقط خواص با بصیرت می فهمن ( این خواص با بصیرت هم مثل داستان لباس پادشاست که کسی جرات نکنه بگه من نمی بینم) و بقیه مردم هم اگه اطاعت نکنن باید مجازات بشن. این همون پیام دینه . پیغمبرا هم همین رو می گفتن و آخوندا هم هروقت دستشون به قدرت رسید با همین حربه و فروختن احساس گناه به مردم کار خودشون رو پیش بردن.فرقی هم نمی کنه، مسیحی ها هم دوران انگیزیسیون همین کارا رو می کردن یهودی ها هنوز هم همین کارو می کنن و زرتشتی های خودمون هم زمان ساسانیان اونقدر تو کار مردم فضولی کردن که مردم دست آخر از نیش عقرب به مار غاشیه پناه بردن.
اگه دین تو همون جعبه مرصع خودش باقی می موند و کسی نمی دونست که واقعا توش چیه؟ شاید خیلی هم خوب بود مردم هم هروقت دلشون می خواست یه سری بهش می زدن و دوباره میذاشتنش رو تاقچه. گاهی هم یه زیارتی میرفتن و سبک می شدن. آخوندا هم تو عروسی و عزا می اومدن و کسی کاری به کارشون نداشت. اما درش که باز شد کار خراب شد حالا دیگه نمیشه جمعش کرد.
مهاجرانی هم یکی از روشن فکرای دوران انقلابه که به آخوندایی که ادای روشن فکری در میاوردن کمک کرد تا جا پاشونو محکم کنند. روشن فکرایی که یه وقتی یه حرفایی زدن و الان نمی دونن چی باید بگن؟ تو اون حصار در حصاری که دور خودشون کشیدن حبس شدن. میدونن راهی که رفتن درست نبوده اما بیرون اومدن از این حصار هم مثل این می مونه، با هویتی که سال ها برای خودشون ساختن در بیفتن. گیرم که همه حرفای قبلی رو نفی کنن دیگه از خودشون چی میمونه؟ این مشکلیه که روشن فکر مذهبی عصر انقلاب، امروز باهاش روبروست و به سادگی هم نمی تونه باهاش دست و پنجه نرم کنه.از ادیشه ای دفاع می کردند که رسید به دیکتاتوری خون آشام، درست مثل زمان هیتلر و استالین. روشن فکرای مذهبی عصر انقلاب که روشن فکر موندن، دارن پوست میندازن و این کار احتیاج به زمان داره و نباید توقع داشت که یک شبه این تغییر انجام بشه.
همه اینارو نوشتم که دوتا سفارش کنم .


   ۱- درسته که همه این اشتباهات رو می شه به پای روشن فکرا نوشت، اما باید بدونین که همه اشتباهات در همه جای دنیا به گردن روشن فکراست، چون اونا هستن که برای حرکت های اجتماعی فکر میکنن و مردم رو راه می اندازن و هربار که یه اشتباهی می کنن، یه تجربه تاریخی رو برای خودشون و مردمشون ثبت می کنن که نسل بعدی از اونا استفاده می کنه. اونایی هم که الان دارن از قبلی ها ایراد می گیرن، اشتباهات فردا رو مرتکب میشن و نسل بعدی ازشون بازخواست می کنه. پس حواسمون رو جمع کنیم و بی خودی آتیش بیار معرکه نشیم که  این آقاهه که داره  الان این حرفارو می زنه پیشترها، فلان حرف رو زده یا فلان کارو کرده. خوب بشر می تونه تغییر کنه، و بشری تغییر می کنه که حرکت داره و ثابت نمونده. باید به تجربه های خودمون احترام بذاریم و کمک کنیم تا روشن فکرا باهم به نتیجه برسن که چه باید کرد؟ اونوقته که مردم همگی دنبالشون راه می افتن.
۲- پیش از این که دیر بشه بشینیم و خوب فکر کنیم و برای فردا تصمیم بگیریم، دولت فردا چطوری باشه؟ نقش مردم و نخبه ها تو دولت بعدی چیه؟ نگیم اینا برن هرکی بیاد بهتره، این حرف درست نیست. ما صد ساله همین حرف رو زدیم و به جایی نرسیدیم. اگه کسی حرف از دمکراسی میزنه باید بدونه که بینش غربی هارو نمیشه به مردم خودمون تحمیل کرد. اون چیزی که رفتار های مردم رو تو جامعه تعریف می کنه فرهنگ مردمه و فرهنگ همان بینشی رو نمایندگی می کنه که مردم بهش باور دارن. ممکنه جای پای مذهب رو هم تو این بینش پیدا کنین اما از مذهب مهمتر، تجربه تاریخی مردمه که باعث شده به مرور یه چیزایی رو باور کنن و یه چیزایی رو هم باور نکنن. این که مردم ما هنوز به بعضی از سنت های قبل از اسلام پایبند هستن برای اینه که اون بینش را قبول داشتن، نوروز برای مردم ایران یه بینشه، بینشی که به مردم امید زندگی میده و کمکشون می کنه، روی خاکسترهای گذشته، دوباره زندگی رو از نو بسازن . روشن فکرای امروز ما هم یادشون باشه که هر حرکت اجتماعی اگه با بینش مردم سازگار نباشه نه تنها پیش نمیره بلکه حرکت مردم رو کند تر هم می کنه و باز باید سی چهل سال باهاش دست و پنجه نرم کنن تا برگردن سر خونه اول. تا وقت باقیه بیاین به طور جدی راجع به فردا فکر کنیم.
 
میرزا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر