۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

جدایی نادر از سیمین و اخراجی های3 مقایسه ای ناهمگون


  

 اگه اجازه بدن یک فیلم  درجه 5 خارجی بدون سانسور تو سینماهای ایران پخش بشه اونوقت می بینین که هیچ فیلم ایرانی به گرد پاش هم نمی رسه. مگه هر فیلمی که خوب فروخت فیلم خوبیه؟ این چه مقایسه بیخودیه که بین دو تا فیلم مختلف می کنین؟
نه عزیز من هر فیلمی و هر هنری مخاطب خودش رو می خواد. اساسا فیلم های برتر برای آدم های اندیشمند ساخته میشه که نقش مرجع جامعه رو دارن، اونایی که این حرف هارو می فهمن و می تونن با زبون مردم براشون بازگو کنن. کسایی که مردم اونارو، فهمیده می دونن و باهاشون صلاح و مشورت می کنن تو هیچ جامعه ای هم اکثریت با روشنفکرا نیست . فیلم جدائی نادر از سیمین که نمی خواد چندتا جک بی مزه و یه فیلم نامه بی سروته تحویل مردم بده  که  مردم چند دقیقه به این شوخی های بی نمک بخندن و فرداش همه چی یادشون بره. این فیلم باید مردم رو ببره تو فکر تا یه خورده به رفتار خودشون دقیق بشن  و خودشون رو تو آینه سینما تماشا کنن . فیلمسازی که می خواد این فیلم رو بسازه، دغدغه گیشه نداره دنبال تماشاچی هم نمی گرده .اما دو تا دستاشو می ذاره زیر چونه اش و اثر فیلمش رو تو جامعه می بینه. اثری عمیق که از روشنفکرا شروع میشه و آهسته آهسته به لایه های زیزین نفوذ می کنه . اگر صد نفر هم این فیلم رو ببینن فرقی نمیکنه چون اثر عمیقش تو جامعه پخش میشه. بنابراین مقایسه دوغ و دوشاب کار درستی نیست و این توهین به فیلم فرهادیه که توقع داشته باشیم گیشه ای باشه. اگر هم خوب فروخت که خدارو شکر، چون نشون میده چقدر جامعه پیشرفت کرده.
اما بررسی این دو فیلم از این جهت جالبه که هر کدوم یک قشر جامعه را نمایندگی می کنه .  فیلم فرهادی نماینده فرهنگ روشنفکرا و منتقدای جامعه است که وضعیت موجود را درست نمی دونن . و فیلم دهنمکی نماینده هنری بخش حکومتی جامعه است که تمام توانائی شون برای هنرنمائی، خلق اثری مثل اخراجی هاست که بیش از هر چیز ابهت خودشون رو فرو میریزه. اینا برای سرگرم کردن مردم حاضرند هر توهینی را به جون بخرن و همه ارزش هاشون رو به حراج بذارن. یه طرف فیلمیه که برای به فکر فرو رفتن قشر فرهنگی جامعه ساخته شده و یک طرف دیگه فیلمیه که برای خندوندن عوام ساخته شده.
هنر، درون جامعه رو نشون می ده . هر هنری با دو جامعه ارتباط داره، یکی جامعه ای که هنرمند نمایندگیش رو می کنه و دغدغه های این جامعه بهش منتقل میشه و یکی جامعه ای که مخاطب هنرمند هستن و حرف هنرمند را درک می کنن و به فکر فرو میرن . گاهی هر دو جامعه یکی میشن که به نظر میاد  جدایی نادر از سیمین این ویژگی رو داشته باشه خوب حالا مقایسه کنین.
1-   جدایی نادر از سیمین دغدغه های جامعه روشنفکری رو بیان می کنه و توقع داره که مردم اندیشمند در باره این دشواری ها که در جامعه نهادینه شده فکر کنن.
2-   اخراجی ها دغدغه  قشر سطحی مومن به انقلاب را داره که دلش می خواد بین بی بند و باری و انقلابی گری یه ارتباط تنگاتنگ به وجود بیاره و یه جوری از این حصار خسته کننده و غم انگیزی  که برای خودش ساخته در بیاد و مخاطبینش هم مردمی هستن که از احساس گناهی که در این سی و چند سال براشون به وجود آوردن، به ستوه اومدن. مردمی که هر وقت خواستن شاد باشن و بخندن یکی سرش رو بیرون آورد که  تقوا داشته باشین از جهنم بترسین. تو این فیلم، مردم می بینن همه این حرفا دروغ بوده و کسانی رو که اسوه تقوا و ایمان معرفی می کردن که هیچ گناهی مرتکب نمی شدن در واقع یه مشت لات بی سرو پا بودن که با دین و ایمون هیچ سنخیتی نداشتن.حالا یه نفس راحتی میکشن و از قید و بندی که حکومت به دست و پاشون زده آزاد میشن. در هر صورت فیلم دهنمکی برای هر دوجامعه این نوید را میده که شعار های پوچ و تو خالی حکومت پایان یافته و راه  برای  فکر کردنشون باز میشه.
از شما چه پنهان من از دهنمکی ممنون هم هستم چون اولا هم هنر شاخص حکومت رو تثبیت کرد، تا آیندگان بدونن این جماعت از چه پشتوانه فرهنگی برخوردار بودن و از طرف دیگه تشت رسوایی این ها رو از بام به زیر انداخت تا دیگر نتونن با احساسات عوام  بازی کنن  و با تزریق احساس گناه، جلوی فکر کردنشون رو بگیرن.
میرزا



۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

شورای هماهنگی راه سبز امید، نا امیدمان نکن !

چند بار پیش از این هم گفتم ولی مثل این که این دوستای ما  یه گوششون دره و یه گوششون دروازه. آخه  چرا  وارد بازی جمهوری اسلامی میشین؟ آخه این چه حرفیه که می زنین:

 " با صدای بلند می گوییم که انتساب جنبش ضد استبدادی سبز مردم ایران به آرزومندان بازگشت حکومتهای فردی غیر پاسخگو ویا تروریستهای بریده از ملت که هموطنان خود را به متجاوزان به این آب و خاک فروختند، مکر ناشیانه وکهنة زمامداران بی تدبیری است که با ندانم کاری، سعی می کنند آینده تاریکی را برای پیروزی جنبش ترسیم کنند."

خدا وکیلی این جمله ها شبیه جمله های روزنامه کیهان نیست؟ آخه کسی که می خواد به سمت آزادی و مردم سالاری حرکت کنه که نباید ضد دیگران شعار بده.   اومدیم و فردا تو ایران انتخابات آزاد شد و مردم به  یکی از اینا که شما دوسشون ندارین رای دادن اونوقت چی کار می کنین؟ می افتین به جون مردم و مردم رو می کشین؟ یا با منتخبین مردم کار نمی کنین و خودتون رو خانه نشین می کنین؟

آخه به تو چه که برای مردم تعیین تکلیف می کنی؟ خوب نمیگی اگه مردم  دنبال ارباب و چوپون بگردن که همین خامنه ای و دارو دستش این نقش رو بهتر از شما بازی می کنن دیگه نیازی به شما نیست . تازه یه چند تا حدیث و روایت هم از تو جعبه شامورتی در میارن که  خودشون هم باورشون میشه جای خدا نشستن،  چه برسه به عوام بد بخت.

هی نترسین که الان جمهوری اسلامی پشت سرتون تبلیغ می کنه که اینا این جورین اینا اونجورین، خوب بگه مگه کسی حرف اینارو باور میکنه؟ باباجون جمهوری اسلامی تموم شد. نه جمهوری موند و نه اسلامی . الان تبدیل به یک حکومت خر تو خری شده که هیچ ایدئولوژی و یا به قول امروزی ها اندیشه راهبردی نداره. یه روز میگه منتظر امام زمونه و داره جاده اسفالت می کنه و هتل میسازه که برای ورود آقا آماده بشه، یه روز هم میگه باید بچسبیم به فرهنگ ایرانی و مکتب ایرانی تا بتونیم دوام بیاریم. اگه احمدی نژاد بدونه با باز کردن عرق فروشی ها، مردم ولش می کنن، مطمئن باشین همین فردا صبح شروع می کنه.

آخوندای قم هم که هنوز از شیش و بش مشایی درنیومدن باید یه جوری بی حجابی خبرنگار خارجی رو،  تو ام القرای اسلام در مقابل رییس جمهور ولایتی شون،  قورت بدن و فکر فرداشون باشن که چه جوری تو روی مردم نیگا کنن. خلاصه این قدر تو کار خودشون موندن که نه به حرف اونا کار دارن و نه به حرف شما ، چون هر طرف برنده بشه اینا یه طرف باختن.
حالا اگه باز ببینیم که این شورای هماهنگی به جای این که سرش به کار خودش باشه تا یه برنامه درست و درمون ارائه کنه، باز بره با شریعتمداری و طائب فوتبال دستی بازی کنه ، مجبور میشیم یه تصمیم دیگه بگیریم . گفته باشم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

روشن فکرهای عصر انقلاب!!!!

 برتولت برشت شاعرآلمانی در باره هیتلر میگه: 
شنیده ام صدراعظم دمی به خمره نمی زند
گوشت میل نمی فرماید و اهل دود و دم هم نیستند
و در ٓاپارتمانی حقیر اقامت دارند.
ولی این را هم شنیده ام که بینوایان هیچی ندارند 
وصله شکمشان کنند و در فلاکت روزگار می گذرانند.
چه بهتر بود آن دولت که در باره اش می گفتند:
صدراعظم، مست و پاتیل در جلسات هیات دولت حاضر می شود  و در حالی که به دود پیپش خیره است چند اوباش، قوانین را عوض می کنند، اما از مردم، احدی بینوا نیست.
 
اینم من اضافه کنم که هیتلر نه تنها ٓادم پاکی بود، خیلی هم مستقل بود و دلش می خواست دنیا را مدیریت کنه. هیتلر فکر می کرد آلمانی ها از همه با هوش ترن و باید رییس دنیا بشن. اما آخرش چی ازشون موند غیر از یک کشور دوپاره، که نصفش زیر چکمه روس ها لگدمال شد و نصف دیگش هم پایگاه امریکایی ها شد.
آلمان ها کشورشون رو ساختن دوباره باهم متحد شدن، اما به دلیل جنگٓ جهانی دوم هنوز خجالت زده مردم دنیا هستن.
 اگه کسی بگه هیتلر به مردم آلمان ربطی نداره دروغ گفته. هیچ حکومتی خودبخود از زمین سبز نمی شه و یا از آسمون نمی افته. اگه اندیشه هیتلر میون مردم پایگاه نداشت، نمی تونس بمونه و رشد کنه.
درست مثل همین جمهوری اسلامی خودمون، هی نشینیم بگیم که این حکومت را خارجی ها آوردن و مردمو گول زدن و .... اگه درست ارزیابی نکنیم، نتیجه نادرست می گیریم و هیچوقت نمی فهمیم از کجا خوردیم.
می خواستم برای شما که موقع انقلاب نبودین، یا بچه بودین، داستان هایی رو تعریف کنم که می ترسیدم شاید باور نکنین تا خدا این مهاجرانی رو رسوند که این حرفا رو بزنه و کار منو راحت کنه . حالا براتون میگم .
انقلاب ما با یه سری آرمان های بزرگ روشنفکری خلق شد. ریشه اش هم میرسید به مشروطه و نهضت ملی نفت، اما آخوندا که پیش از این هم، کم و بیش، همراه مردم بودن، این بار رهبر شدن و یواش یواش مصادره اش کردن. البته روشنفکرا هم تو این کار کمکشون کردن. اگرچه به مرور زمان، یکی یکی از قطار آخوندا پیاده شدن اما هیچکس نمی تونه بگه، کی بود کی بود من نبودم. همه دخالت داشتن. حالا ممکنه بعضیا بگن ما زودتر فهمیدیم ولی کسی نمی تونه بگه من نبودم. مگه اونایی که تو دم و دستگاه قبلی کاره ای بودن و مجبور شدن فرار کنن و یا کشته شدن و فرصتی برای عرض ارادت به آخوندا براشون مهیا نشد.
مردم و روشن فکراشون سی سال جون کندن و عذاب کشیدن تا بفهمن راهشون درست نبود. این که جوونا بخوان بزرگترا رو سرزنش کنن که چرا این اشتباه رو کردین، کار درستی نیست. چون اگه بزرگترا این راه رو نمی رفتن امروز جوونا به این راحتی نمی فهمیدن که معنی حکومت مذهبی چیه؟ و آخوندا چی میگن؟
بذارین یه بار داستان رو از اول با هم مرور کنیم و این بار نقش مردم و باورهاشون رو تو این ماجراها جدی بگیریم. مردم صد سال پیش، زندگی خودشون رو داشتن و دولت هم این قدر تو کار مردم دخالت نمی کرد. بیشتر کارای عمرانی هم توسط خود مردم انجام می شد. یکی آب انبار می ساخت، یکی دیگه زورخونه درست می کرد، پل می ساختن خیابون درست می کردن، حتی موتور برق می آوردن و برای مردم برق می کشیدن. دولت هم یه کارایی می کرد اما نقش مردم پررنگ تر بود. مامورها و والی های دولتی که به شهرها و استان ها می رفتن، مردم رو اذیت می کردن، با خان ها  دست به یکی می کردن و نمی ذاشتن مردم نفس راحت بکشن جایی هم نبود که  مردم برن شکایت کنن و این مردم رو عاصی کرده بود.
اونوقتا مردم همه جای ایران زبون خودشون رو داشتن، کسی نمی گفت بچه ترکه یا کرده یا بلوچه و ... وقتی میره مکتب باید فارسی درس بخونه همه  با زبون خودشون میرفتن مکتب. هرکی هم دلش می خواست فارسی یاد می گرفت خیلی از شاعرا و نویسنده هایی که زبان مادریشون فارسی نبود به فارسی شعر می گفتن و می نوشتن کسی هم بهشون نمی گفت چرا؟
چون مردم همون جوری که همه کشور رو مال خودشون می دونستن، زبون و فرهنگ و هنر همه جای کشور رو هم مال خودشون می دونستن. با هم ازدواج می کردن و به شهرای مختلف رفت و اومد داشتن. گاهی هم از یه شهری به یه شهر دیگه می رفتن و همونجا می موندن. بعد بچه هاشون همونجایی می شدن کسی هم تعصبی نداشت. مثلن اگه یه خونواده سیستانی می رفت کرمونشاه، بعد از یه نسل اگه از بچه شون می پرسیدی کجایی هستی؟ می گفت کرمونشاهی و بعد از دو سه نسل اصلن یادشون نمی اومد که پدر بزرگشون از کجا اومده اونجا. چون فرقی نمی کرد، همه جا ایران بود و هیچکس هیچ جا غریبه نبود.
مردم از دست خان ها و والی ها صداشون دراومد و گفتن بابا ما عدالتخونه می خواهیم که از دست این زورگوها شکایت کنیم. بعد روشن فکرای عصر مشروطه که فرنگ رفته و با سواد بودن، گفتن حالا که تنور داغه بیاین یه نون حسابی بپزیم و تو دهن مردم انداختن که ما مشروطه می خواهیم. مردم چه می دونستن مشروطه چیه؟ مجلس برای چه کاریه؟ و نماینده را چه جوری انتخاب کنن؟ اما به بچه های با سوادشون اعتماد کردن. الان هم اعتماد می کنن، همین انتخابات آخری، این همه مردم برای چی اومدن؟ چون روشن فکرا از مردم خواستن. چرا انتخابات قبلی کمتر اومدن؟ چون روشن فکرا دو دل بودن. بگذریم، مشروطه خواسته ای بود که تو جامعه عمق نداشت مردم فقط عدالت خانه می خواستن. بعد هم بهشون گفتن این مجلس همون عدالت خونه ای که می خواستین بخصوص که رو سر درش هم نوشتن عدل مظفر.
همه چی به هم ریخت. خان ها و والی ها رفتن ولی جاشون رو وکیل ها گرفتن. سرانجام همه چیز برگشت به اولش ولی بد از بدتر شد.مردم از این بلبشو خسته شدن و این دفه خواستن یه دولت مرکزی قوی بیاد که اومد، اما دیگه تو همه کار مردم فضولی می کرد.به زبون مردم ، لباس پوشیدنشون ومذهبشون هم کار داشت. سرو کله نفت هم پیدا شده بود و دولت یه مال و منالی بهم زده بود. کارای خوبی هم شد اما کارای بدی هم پایه گذاری شد که باز لج مردم رو درآورد. تا رسید به زمان ملی شدن نفت. روشن فکرا به مردم می گفتن که چه بلایی داره سر پول نفت میاد، مردم هم منتظر فرصت موندن تا یه کسی مثل مصدق رو پیدا کردن و ترتیب ملی شدن نفت رو دادن که البته سودش هم بردن، حتی بعد از سقوط دولت ملی دکتر مصدق که مرد بزرگی بود و هنوز هم تو دل مردم جاش محکمه.
مصدق سقوط کرد چون روشن فکرا چند دسته شده بودن. یه عده چپی بودن عشق شوروی و کمونیست چنون چشمشون کور کرده بود که فکر می کردن تا کشور رو دو دستی تقدیم شوروی نکنن کار درست نمیشه، یه عده هم به جبهه ملی وفادار بودن و فکر می کردن همون راه دمکراسی رو که از مشروطه شروع کرده بودن باید ادامه بدن تا به نتیجه برسه و یه عده هم دنبال کاشانی رو گرفته بودن که حکومت اسلامی راه بندازن.مردم هم سرگردان شدن و دولت ملی سرنگون شد. حالا این که آمریکایی ها و انگلیس ها کودتا کردن حرف نادرستی نیست اما ریشه اش تو خود مردم وجود داشت.
دوران نا امیدی روشن فکرا و مردم شروع شد. شاعرها و نویسنده ها همش از سیاهی و غم و غصه حرف می زدن. خواننده ها همش ترانه های غم انگیز می خوندن. امید مردم از دست رفته بود و فکر می کردن دیگه کاری ازشون بر نمیاد، تا سال 41 که خمینی مبارزه علنی رو شروع کرد و توجه همه روشن فکرا رو به خودش جلب کرد. چی از این بهتر ایدئولوژی که داریم ، رهبر هم که هست، احساسات مذهبی مردم هم که در حال جوششه، پس همین خط رو بگیریم بریم جلو تا استبداد رو از کشور بندازیم بیرون.

 یه عده روشنفکر مذهبی، مثل همین ملی مذهبی ها و فرنگ رفته هایی مثل شریعتی هم پریدن وسط و از اسلام چیزایی گفتن که کسی قبلا نشنیده بود. یعنی به قول خودشون می خواستن اسلام رو با جهان مدرن تطبیق بدن. غافل از این که آخوندا اصلن این نگاه جدید رو قبول نداشتن و تازه این نگاه جدید با هفتادتا روتوش درست شده بود و اگه یه کم رنگ روغنش رو کنار میزدی بازم همون دینی می شد که هزار و چهارصد سال پیش برای عربای جاهل اومده بود و تیغش دیگه برای قرن بیستم نمی برید.
همه این حرفارو که امروز می شنوین و بهش می خندین، مثل ولایت فقیه و رهبری دینی ، سال های اول انقلاب توسط روشن فکرای مذهبی، به قول خودشون، تئوریزه می شد. اول انقلاب یه بحثی رو شروع کردن به اسم مکتبی و متخصص و یه عده هم افتادن وسط که بعله ما باید آدمای مکتبی رو بیاریم سر کار، چون متخصص ها دین درست درمونی ندارن و با آدم غیر مکتبی نمیشه کار خداپسندانه انجام داد . خود خمینی این حرف رو میزد و روشن فکرای مذهبی، که الان بیشترشون تو گروه اصلاح طلب ها جمع شدن، تبلیغش رو می کردن . خوبه که همشون داستان نحوی و کشتیبان مولوی رو تو کتابای درسیشون خونده بودن که مولوی به جناب نحوی حالی می کرد که کار تخصصی آدم متخصص میخواد. روشن فکرای مذهبی اونقدر خودشون رو در مقابل اندیشه خمینی، که عوام رو هم پشت سرش داشت، باخته بودن که کسی به خودش اجازه نمی داد حرفی بزنه. حتی وقتی می دیدن که مردم دستمال ها شون و یا بچه هاشون رو می برن که خمینی تبرکشون کنه کسی صداش درنمیومد که بابا این کارا درست نیست.
آهسته آهسته دین رفت همون جایی که جاش بود. دین در باره مشکلات جامعه و نیازهای روزمره حرفی برای گفتن نداشت پس برای حفظ خودش رفت سراغ خرافات و ترسوندن مردم از جهان آخرت. الان دیگه آخوندا با قدرت و صراحت حرف دلشون رو می زنن: اصلن رهبری از طرف خدا اومده و حرف خدارو میزنه، به مردم چه، که کسی رو انتخاب کنن،مردم باید از رهبر الهی اطاعت کنن چون این به صلاح شونه ولی خودشون نمی فهمن، فقط خواص با بصیرت می فهمن ( این خواص با بصیرت هم مثل داستان لباس پادشاست که کسی جرات نکنه بگه من نمی بینم) و بقیه مردم هم اگه اطاعت نکنن باید مجازات بشن. این همون پیام دینه . پیغمبرا هم همین رو می گفتن و آخوندا هم هروقت دستشون به قدرت رسید با همین حربه و فروختن احساس گناه به مردم کار خودشون رو پیش بردن.فرقی هم نمی کنه، مسیحی ها هم دوران انگیزیسیون همین کارا رو می کردن یهودی ها هنوز هم همین کارو می کنن و زرتشتی های خودمون هم زمان ساسانیان اونقدر تو کار مردم فضولی کردن که مردم دست آخر از نیش عقرب به مار غاشیه پناه بردن.
اگه دین تو همون جعبه مرصع خودش باقی می موند و کسی نمی دونست که واقعا توش چیه؟ شاید خیلی هم خوب بود مردم هم هروقت دلشون می خواست یه سری بهش می زدن و دوباره میذاشتنش رو تاقچه. گاهی هم یه زیارتی میرفتن و سبک می شدن. آخوندا هم تو عروسی و عزا می اومدن و کسی کاری به کارشون نداشت. اما درش که باز شد کار خراب شد حالا دیگه نمیشه جمعش کرد.
مهاجرانی هم یکی از روشن فکرای دوران انقلابه که به آخوندایی که ادای روشن فکری در میاوردن کمک کرد تا جا پاشونو محکم کنند. روشن فکرایی که یه وقتی یه حرفایی زدن و الان نمی دونن چی باید بگن؟ تو اون حصار در حصاری که دور خودشون کشیدن حبس شدن. میدونن راهی که رفتن درست نبوده اما بیرون اومدن از این حصار هم مثل این می مونه، با هویتی که سال ها برای خودشون ساختن در بیفتن. گیرم که همه حرفای قبلی رو نفی کنن دیگه از خودشون چی میمونه؟ این مشکلیه که روشن فکر مذهبی عصر انقلاب، امروز باهاش روبروست و به سادگی هم نمی تونه باهاش دست و پنجه نرم کنه.از ادیشه ای دفاع می کردند که رسید به دیکتاتوری خون آشام، درست مثل زمان هیتلر و استالین. روشن فکرای مذهبی عصر انقلاب که روشن فکر موندن، دارن پوست میندازن و این کار احتیاج به زمان داره و نباید توقع داشت که یک شبه این تغییر انجام بشه.
همه اینارو نوشتم که دوتا سفارش کنم .


   ۱- درسته که همه این اشتباهات رو می شه به پای روشن فکرا نوشت، اما باید بدونین که همه اشتباهات در همه جای دنیا به گردن روشن فکراست، چون اونا هستن که برای حرکت های اجتماعی فکر میکنن و مردم رو راه می اندازن و هربار که یه اشتباهی می کنن، یه تجربه تاریخی رو برای خودشون و مردمشون ثبت می کنن که نسل بعدی از اونا استفاده می کنه. اونایی هم که الان دارن از قبلی ها ایراد می گیرن، اشتباهات فردا رو مرتکب میشن و نسل بعدی ازشون بازخواست می کنه. پس حواسمون رو جمع کنیم و بی خودی آتیش بیار معرکه نشیم که  این آقاهه که داره  الان این حرفارو می زنه پیشترها، فلان حرف رو زده یا فلان کارو کرده. خوب بشر می تونه تغییر کنه، و بشری تغییر می کنه که حرکت داره و ثابت نمونده. باید به تجربه های خودمون احترام بذاریم و کمک کنیم تا روشن فکرا باهم به نتیجه برسن که چه باید کرد؟ اونوقته که مردم همگی دنبالشون راه می افتن.
۲- پیش از این که دیر بشه بشینیم و خوب فکر کنیم و برای فردا تصمیم بگیریم، دولت فردا چطوری باشه؟ نقش مردم و نخبه ها تو دولت بعدی چیه؟ نگیم اینا برن هرکی بیاد بهتره، این حرف درست نیست. ما صد ساله همین حرف رو زدیم و به جایی نرسیدیم. اگه کسی حرف از دمکراسی میزنه باید بدونه که بینش غربی هارو نمیشه به مردم خودمون تحمیل کرد. اون چیزی که رفتار های مردم رو تو جامعه تعریف می کنه فرهنگ مردمه و فرهنگ همان بینشی رو نمایندگی می کنه که مردم بهش باور دارن. ممکنه جای پای مذهب رو هم تو این بینش پیدا کنین اما از مذهب مهمتر، تجربه تاریخی مردمه که باعث شده به مرور یه چیزایی رو باور کنن و یه چیزایی رو هم باور نکنن. این که مردم ما هنوز به بعضی از سنت های قبل از اسلام پایبند هستن برای اینه که اون بینش را قبول داشتن، نوروز برای مردم ایران یه بینشه، بینشی که به مردم امید زندگی میده و کمکشون می کنه، روی خاکسترهای گذشته، دوباره زندگی رو از نو بسازن . روشن فکرای امروز ما هم یادشون باشه که هر حرکت اجتماعی اگه با بینش مردم سازگار نباشه نه تنها پیش نمیره بلکه حرکت مردم رو کند تر هم می کنه و باز باید سی چهل سال باهاش دست و پنجه نرم کنن تا برگردن سر خونه اول. تا وقت باقیه بیاین به طور جدی راجع به فردا فکر کنیم.
 
میرزا

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

آسید علی گدا و شیخ کنی!



روزگار عجب بازی های شگفتی داره، داستان علی گدا و شیخ کنی منو یاد ماجرای رضا شاه و فروغی میندازه. فروغی هم  اواخر کار  رضا شاه، خانه نشین بود و اگرچه به اندازه شیخ کنی پیر نبود اما مریض احوال بود طوری که یه سال بعد از فرستادن رضا به کام شیر، خودش هم خرقه تهی کرد. اما همین یه سال را هم مونده بود تا کار نیمه تموم را تموم کنه و با خیال راحت بره.
آشیخ مم رضا  مهدوی کنی هم به گمونم مونده تا سید علی گدارو بکشه پایین و بعدش بره. حالا شگفتی این جاس که هم رضا و هم سید علی با التماس و با پای خودشان رفتن  دنبال شکارچی!
کنی ها از خانواده های بزرگ و قدیمی تهرونن. ازحدود  دویست سال پیش که  تهرون پایتخت شد و کن به عنوان ییلاق خوش آب و هوا، توجه از ما بهترون  تهران نشین رو به خودش جلب کرد  این کنی ها  با بزرگان حشر و نشر داشتن و آهسته آهسته  دستی در قدرت پیدا کردن. از همون وقتا ، دست کم،  یه کنی رو می تونین تو دستگاه حکومتی پیدا کنین. البته هوای همدیگر رو هم دارن یعنی نمی ذارن که حکومت بعدی به برو بچه هاشون صدمه بزنه یا اموالشونو مصادره کنه. شما مطمئن باشین از همین الان هم یکی دو نفر، تو مخالفا دارن که اگه ورق برگشت دسشون خالی نشه.
آشیخ مم رضا هم از مخالفای حکومت قبلی بود که تو این حکومت کاره ای شد و البته  نذاش مال و منال قبلی ها هم مصادره بشه .کنی از جوانی نشون داد که آدم با استعدادی است و با بازاریای تهرون روابط خوبی برقرار کرد و برا خودش اسم و رسمی هم به زد. چنونکه در سی و یکی دو سالگی بود که امام جماعت مسجد جلیلی شد. البته اون وقت ها مث حالا نبود که هر ننه قمری رو، چون لباس آخوندی تنشه، بذارن سر یه کاری. باید مردم و یا بزرگای محل آقا رو می پذیرفتن و روش حساب می کردن وگرنه تو مسجد تحملش نمی کردن .
همون وقتا یه هیئتی تو تهرون بود، به اسم هیئت احباب الحسین، که بعضی بازاری ها درست کرده بودن  هیئت بزرگی نبود ولی به خاطر آدمایی که اونجا رفت و اومد داشتن اعتبار داشت . آخوند های درست و حسابی هم دعوت می کردن مثلا یکی از آخوندایی که براشون حرف میزد، حاج سید مهدی حاج قوام بود که از آخوندای دوست داشتنی پایتخت محسوب می شد. از زندگی حاج سید مهدی، داستان های قشنگی رو تعریف می کنن که فکر کنم بتوننین بگردین پیدا کنین و بخونین. حاج سید مهدی که مرد، یکی از کسایی رو که به احباب الحسین دعوت کردن همین آشیخ مم رضا مهدوی بود که البته خیلی هم جوون بود. بعضی ها می گفتن چون با یکی از بنیان گزارای  هیات نسبت داره، دعوتش کردن. اما به هر دلیلی که دعوت شده بود خودش خوب اعتباری تو بازار تهرون براش به ارمغان آورد .
مهدوی کنی دختر آشیخ زین العابدین سرخه ای رو گرفت که امام جماعت مسجد امام زاده یحیی تو خیابون بوذرجمهری بود. آشیخ زین العابدین خودش هم از آخوندای مهم تهران بود. گرچه بعضی ها که با دستگاه مخالف بودن،از آشیخ زین العابدین انتقاد می کردن که چرا در دوران رضا خان رفته و محضر وا کرده ، ولی چون شیخ پول دار بود و ماه رمضون که  می شد برا آخوندهای محله ها خرج سفره می فرستاد، همچنان نفوذش رو حفظ کرده بود. خودش هم آدم روشن فکری بود مثلا راجع به رادیو تلویزیون فتواهای خاص خودش رو داشت و مث بعضی آخوند های متعصب، از بیخ حرومش نمی کرد. یه پسر باحالی هم داشت که کارمند شرک نفت بود  و شعر می گفت . خدا رحمتش کنه، شعراش، اون روزا، نقل مجلس بچه های تهرون بود، مخصوصا اون دو بیتی معروف که آخرش می گفت "به جهنم که جهنم رفتم". با این که خیلی شعرای نابی گفته بود اما چون نذاشتن شعراش منتشر بشه هیچوقت مطرح نشد. شاید بعدها یکی از نوه، نتیجه هاش این کارو بکنه.  خلاصه کنم، نسبت  آشیخ مم رضا با این خونواده هم، تو اعتبارش بی تاثیر نبود.
انقلاب که شد کنی زود  قاطی ماجرا شد و برا خودش یه موقعیت خوبی دست و پا کرد. حکومت هم که ازنفوذ کنی تو آخوندا و بازاریای تهرون خبر داشت دلش می خواس که از این نفوذ استفاده کنه.  کنی یه نقطه ضعف داشت، پیش از انقلاب با روشنفکرا رفت و آمدی نداشت و خودش رو از اونا کنار می کشید. همین شد که بعد از انقلاب نتونه در بین روشنفکرای مذهبی برای خودش موقعیتی کسب کنه. تحصیلات دانشگاهی هم نداشت . اما در عوض بهشتی مدرک دکتری داشت و هاشمی یه مدتی با  حسینه ارشادی ها حشر و نشر داشت و خامنه ای هم همون نزدیکی های انقلاب یه جزوه کوچیک در دفاع از شریعتی نوشته بود. این طوری شد که دور رو از دست کنی گرفتن  وگرنه هیچ کدام نفوذ کنی را میون آخوندها و بازاری های تهرون نداشتند و به لحاظ  سواد حوزه ای هم به پایش نمی رسیدند.
کنی عضو شورای انقلاب بود و بعد وزیر شد. وقتی رجایی و باهنر کشته شدند نخست وزیر شد، اما دولتش زیاد طول نکشید.اولش نامزد ریاست جمهوری شد اما وقتی خامنه ای هم کاندیدا شد بهش فهموندند که خودش رو کنار بکشه. شاید هیات حاکمه نمی خواس که کنی زیاد هم قدرت بگیره. چون خیلی هم آدم دنباله رویی نبود و نظرات خودش رو هم داشت. اگرچه زیاد ولایت ولایت می کرد، اما اگه نظری مخالف خمینی هم داشت از گفتنش هراس نداشت. گمان کنم خود خمینی هم از قدرت گرفتن آدم های بانفوذ خوشش نمی اومد. از نامزدی ریاست جمهوری کناره گرفت، اما وقتی خامنه ای رئیس جمهور شد و نخست وزیر رو عوض کرد خیلی جا خورد. اصلا فکرش  هم نمی کرد که همچین بلایی سرش بیارن. دیگه نمی تونس به کابینه هم برگرده  وزیر بشه. پس مجبور شد عقب نشینی کنه و خانه نشین بشه.
این سال ها   تلاش کرد که حضور خودش رو به حکومت تحمیل کنه و منتظر فرصت بمونه، اواخر ریاست جمهوری هاشمی، دوباره فعال شد و تلاش کرد با حمایت از ناطق نوری نقش بیشتری در سیاست کشور بازی کنه ولی شکست سختی خورد و دوباره دستش از دخالت مستقیم در سیاست دور موند . کنی معتقد بود که رییس جمهور باید از میون آخوندا انتخاب بشه و بعد از شکست ناطق، این نظریه هم به فراموشی سپرده شد. گرچه خاتمی هم آخوند بود اما آخوندا  اونو به عنوان آخوند قبول نداشتند چون با روشنفکرا بیشتر نزدیک بود تا با آخوندا.
باز در حاشیه به فعالیت ادامه داد  و با سیاست کج دار و مریز تلاش کرد که نقش پدرخواندگی رو برای خودش حفظ کنه. تا این که با حضور در انتخابات  میان دوره ای خبرگان نقش خودش رو پر رنگ تر کرد. و حالا خودش رو آماده می کنه که با حال مریض و از روی صندلی چرخ دار به کرسی ریاست مجلس خبرگان تکیه بزنه . هاشمی که حذف شده، خامنه ای که اعتبار اجتماعیش رو از دست داده و حالا پدر خوانده می رود که بالای سرش بشینه ،  آخوندا هم که کنی رو به عنوان یک آخوند تموم عیار قبول دارن، پس دیگه هیچ مانعی نیست که این شیخ کنی خودشو برای کاری آماده کنه که مدت ها انتظارش رو کشیده بود. حالا این تصمیم رو خودش گرفته یا هاشمی شاخ تو جیبش گذاشته معلوم نیس اما هر چی پیش آید، کشمکش سیدعلی گدا و شیخ کنی دیدنی خواهد بود.
 میرزا

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

توکلی جان، حرف نزن آره قربونش!


    
   احمد توکلی منو یاد این  پیرمردهای قدیمی میندازه که تو عمرشون نه تلوزیون می دیدن، نه رادیو گوش می کردن، نه روزنامه می خوندن و نه حتی یه کتاب تو تموم عمرشون، غیر از کتاب دعا،  خونده بودن. همه دانششون همان چرت و پرت هایی بود که از آخوند بیسواد مسجدشون شنیده بودن.  تا هم میشسی پهلوشون، از معجزه ها  و کرامت های پیغمبرها  و امام ها، داستان های عجیب و غریبی  برات می گفتن که می خواس سرت سوت بکشه .از خود آخوند هم دو آتیشه تر می شدن همچین برات داستان تعریف می کردن که تو شک می کردی که نکنه آقا خودش  اونجا بوده و با چشمش دیده. تازه  بدبختی این بود که همه این چرت و پرتارو باورم  کرده بودن.  
حالا این هم یه دفه از آخوندها سینه چاک تر شده و به احمدی نژاد نامه داده که تو چرا  ملی گرا شدی و همش ایران ایران می کنی و از اسلام حرف نمی زنی؟  یکی هم نیس که این گاگول رو از خواب بیدارش کنه و  بهش حالی کنه که تو کشور چه خبره؟
احمد جون  این  یارو خودش که می دونه تو انتخابات چه خبر شده و مردم به کی رای دادن  و به کی رای ندادن. تو خودت هم که هرچی دور و ورت رو نیگا  می کنی، جز چند نفر انگش شمار، کسی رو نمی بینی که به این یارو رای داده باشه. بعد از رسوایی انتخابات هم که دیگه کسی دنبال جمهوری اسلامی نیس.  پس این همه واسلامارو واسه کی میگی؟
احمدی نژاد و دارو دستش فکر کردن حالا که جمهوری اسلامی به سلامت و میمنت به تاریخ پیوست، پس بذار دوتا حرف بزنیم شاید بازم مردم گول ما رو خوردن. تو خنگ هم این میون، نقش آدم بده را بازی می کنی که مردم بیشتر گول بخورن.
نکنه باورت شده  که مردم رفتن به این دلقک رای دادن؟ پس تو رفتی فرنگ درس چی خوندی؟ چی  یاد گرفتی؟ چند سال هم هست که رفتی مرکز پژوهش ها ، پس چرا هنوز مخت راه نیافتاده؟ میدونی، اشکال کارت اینه که دلت می خواد هرچی اینا میگن باور کنی ، نمی خوای خودت چشمتو وا کنی  ببینی  چه خبره. اگه این یارو رای آورده بود که همون حرفای قبلی رو دوباره می گفت،  نمی رفت اونور صفحه رو بذاره. اگه دهاتی ها بهش رای داده بودن که هفته ای یه بار باز می رفت تو روستاها مدرسه و پل و این جور چیزا می ساخت عکس می گرفت که اقلا  اونا  طرفداراش بمونن.
من دهاتی ها رو می شناسم، تو خودت هم یه چند روز راه بیفتی تو روستاها اونوقت می بینی با کی طرفی؟ این دهاتی ها یه مشت آدم بیسواد و گاگول مث تو نیستن که تا یه نفر  براشون یه قنات درس کنه زود خام بشن برن به یارو رای بدن. این جا ایرانه  یهو می بینی از درو دهات یه کسی  میاد بیرون، میشه فردوسی که هرچی عربا  رشته بودن، پنبه می کنه و میره پی کارش.
تا دیر نشده یه خورده از پای منبر آخوند مسجدتون  بیا کنار، برو یه گوشه بشین فکر کن. جمهوری اسلامی تموم شد، احمدی نژاد و دارو دسته اش هم دارن فکر فردا رو می کنن که وقتی مردم، کشورشونو پس گرفتن، بیان بگن ماهم همین حرفارو می زدیم و خودمون با آخوند ها مخالف بودیم تا اقلا برا خودشون  یه جای امنی پیدا کنن که بتونن  نفس بکشن. الان هم احمدی نژاد فکر می کنه چون این حرفا رو زده مردم تو راهپیمایی ها، بهش بدو بیراه نمیگن. نمی فهمه که مردم اصن به حسابش نمیارن که دهنشونو خسته کنن. تو هم برو فکر عاقبت خودت باش کمترین کاری که می تونی بکنی اینه که حرف نزنی. دهنت رو ببند،  شاید فردا فامیلای این طرفیتون واسطه شدن و تو تونستی بری یه مدرسه ای درس بدی.
اگه این باورهای کج و معوجتو بذاری کنار، من خودم تو یه مدرسه ای، جایی  برات یه کار آبرومند پیدا می کنم که زندگی کنی .تا دیر نشده  برو یه گوشه بشین و یه خورده فکر کن.

 میرزا