۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

مهمان میرزا: دین یا فرهنگ

در این جستار تلاش می کنیم تا به بررسی پیوند دین با فرهنگ بپردازیم  و نشان دهیم که دین زاییده فرهنگ است و نه فرهنگ ساخته دین، در نتیجه مبنای گفتمان اجتماعی فرهنگ است چرا که دین محصول یک تاریخ و جغرافیای خاص است ولی فرهنگ دائما در حال نو شدن و تغییر است.
هر دینی که متولد می شود مختصات فرهنگی جامعه خود را نمایندگی می کند و هنگامی که به جامعه دیگر می رود اگر، در بینش کلی و جهان بینی، با فرهنگ آن جامعه هماهنگ باشد می تواند در آن جامعه رشد کند و تنها احکام و دستوراتش بر اساس فرهنگ مردم دگرگون می شود اما هنگامی که با جهان بینی فرهنگی در تضاد باشد یا خود دچار تغییرات اساسی می شود و یا جامعه را دچار تناقض های شدید می کند. مسیحیت وقتی به روم می رود هم در بینش و هم در آیین های مذهبی اصلی دچار دگرگونی می شود. در خداشناسی به تفکر چند خدایی رومیان نزدیک می شود و پدر و پسر و روح القدس را تعریف می کند و  مراسم دینی، مثل کریسمس، با برف و سرما آمیخته می شود در حالیکه نگرش چند خدایی در دین های سامی با این شکل و محتوا سابقه ندارد و زمستان و برف در زندگی مردم بیت المقدس نقش مهمی ایفا نمی کند .
جهان بینی، اخلاق، پیوندهای خانوادگی و انسانی در جامعه تولید می شود و بر اثر مرور زمان و تجربه همگانی بهبود می یابد. بر این پایه ،دین پیش از آن که  ریشه الهی و غیر بشری داشته باشد ریشه و زمینه اجتماعی و طبیعی دارد و بایستی از این منظر مورد بررسی قرار گیرد.
نگرش دینی  با تجربیات  مردمی که در آن تاریخ و جغرافیای خاص زندگی می کنند تطابق دارد و از امید ها و آرزوهای مردم زمان و مکان خویش سخن می گوید. هر چه مردم زادگاه دین، عمیق تر و داناتر باشند، دین عمیق تر و پویا تر می شود.
 همین تعریف را می توان برای مکتب های سیاسی و اقتصادی در نظر داشت که آن ها نیز محصول فرهنگ مردم زادگاه این مکتب و حاصل آزموده های آنان هستند و نمی توانند نسخه کلی برای همه جامعه ها محسوب شوند.
بنا براین هیچگاه نمی توان دین و یا مکتب فکری را  به طور مطلق خوب یا بد دانست چرا که شرایط اجتماعی تولید آن به ما می گوید که در زمان و مکان خود، از ارزش اجتماعی برخوردار بوده  و تلاش داشته است تا در باره دردها و رنج ها و همچنین امید ها و آرزوهای مردم خود سخن بگوید.پس  آنچه در جامعه تاثیر گذار است دانش و تجربه های تاریخی مردم است. در نتیجه دین را باید محصول احساس نیاز مردم به تحول در جامعه دانست و بی گمان عامل به وجود آورنده این تغییرات نیست.
تاثیر فرهنگ بر دین را می توان از تعریف های اولیه دین تا دستورها و احکام آن مشاهده کرد. مثلا چرا خدا در بین اعراب، الله(معبود)  نامیده می شود ولی در میان ایرانیان اهورامزدا(سرور دانا)  خوانده می شود و یا چرا انسان در میان اعراب به عبدالله(برده خدا) شناخته می شود در حالی که نزد ایرانیان تنها آفریده خداست.
بهشت و جهنم نیز در دین های مختلف تعریف های مخصوص به خود را دارند که منطبق با وضعیت اجتماعی و فکری و حتی موقعیت جغرافیایی و طبیعت خود آنها است و حتی ممکن است در سایر دین ها و فرهنگ ها، بی معنی جلوه کند.
رابطه انسان با خدا به نوعی شبیه سازی و بزرگ سازی رابطه انسان با انسان برتر است. در بین اعراب رابطه انسان با انسان برتر، رابطه بین برده با ارباب تعریف می شود پس همین رابطه بین انسان و خدا شبیه سازی و بزرگ نمایی شده است. در این رابطه خدا نقش ارباب بسیار بزرگ را بازی می کند که صاحب مطلق عبد است و عبد بدون اجازه خدا حق هیچ کاری حتی زندگی کردن را ندارد. سعادت عبد زمانی حاصل می شود که رضایت الله حاصل شود و این خواست الله است که تعیین کننده است و تلاش و کوشش و عجز ولابه و عذر تقصیرات ، تنها شانس عبد را برای دریافت رضایت افزایش می دهد ولی هیچ تضمینی وجود ندارد و این اختیار مطلق الله است که خشنود باشد یا نباشد.
اگر به جامعه آن روز اعراب توجه شود همین روابط بین عبد و ارباب تعریف می شود، با این تفاوت که ارباب زمینی، برده را خلق نمی کند ولی صاحب مطلق است و می تواند با عبد یا کنیز مانند یک شی یا یک حیوان رفتار کند.
زمانی که اسلام در بین اعراب خلق می شود  تلاش می کند تا جامعه اعراب را که بواسطه روابط بازرگانی با دیگر ملت ها، نیاز به تغییر را در خود احساس می کند، به سطح بالاتری از فرهنگ ارتقا دهد. اما پیوندهای ارباب و عبد که اساس ساختار اقتصادی ،  روابط اجتماعی و حتی نظام ارزشی را تشکیل می دهد و نمی تواند تغییر کند و تنها قانونمند تر می شود. اگرچه به اربابان توصیه می کند رفتار بهتری با برده ها داشته باشند اما  سرپیچی بردگان را هم گناه می شمارد که عواقب دنیوی و اخروی را برایشان خواهد داشت و در واقع همین رابطه را استوارتر  می کند.
تعریف بهشت و جهنم نیز یک تعریف فرهنگی است . بهشت اعراب جایی است که در آن نهرهای آب و درختان میوه، شراب های پاکیزه و گوشت پرندگان به وفور یافت می شود و البته زنان زیبا روی و غلامان جوان نیز برای خدمت به مومنین وجود دارند که دیگر هوسی باقی نماند.  اینها همه آرزویی است که اعراب صحرا نشین در دل  می پرورانده اند. جهنم نیز همان چیزهایی است که کم و بیش از آن رنج می بردند و نمی خواستند با آن روبرو شوند مثل مار و عقرب بیابانی، گرمای سوزان و آب های  مانده ، کثیف و داغ که گاهی مجبور می شدند در صحرا ها، برای رفع تشنگی از آن استفاده کنند. نه در بهشت از کتابخانه و دانش سرا خبری هست و نه در جهنم از ببر و پلنگ و سرمای طاقت افزا سخنی به میان میاید. چون اعراب احساسی در این باره ها نداشتند.
دین برای اعراب سعادت و آرامش اخروی را به ارمغان می آورد و هرچه بیشتر در دنیا رنج و عذاب تحمل کنند در آخرت سرنوشت بهتری خواهند داشت. پس نبایستی در دنیا به انتظار سعادت و خوشبختی باشند و اگر دین سعادت دنیوی را به ارمغان نیاورد مورد پرسش قرار نمی گیرد.اگر چه اسلام در آغاز تلاش می کند توجه بردگان و مردم تحت ستم را جلب کند و به آن ها وعده  سروری زمین را می دهد، امه هنگامی که  به رهبری جامعه نزدیک می شود، چون نمی تواند نظام برده داری را تغییر دهد  و با این وضع، برده هیچگاه نمی تواند به آسایش و خوشبختی در دنیا برسد. پس تنها می توان خوشبختی در جهان آخرت را به عنوان پاداش در نظر گرفت در غیر این صورت ساختار اجتماعی بایستی دگرگون شود که چنین ظرفیتی در جامعه آن روز اعراب وجود ندارد.
پیامبر یا رهبر دینی در بین اعراب کسی است که ارتباط مستقیم با خداوند را دارد و دستوراتی از طرف او می آورد که دیگران باید بی هیچ چون و چرا بپذیرند و سوال نکنند.و این بینش نیز با ساختار ارباب و عبد  در جامعه همخوانی دارد.
همین دین هنگامی که از سرزمین اعراب به سرزمین ایرانی ها می آید با چالش جدی روبرو می شود و نزد متفکرین ایرانی با اما واگرهایی مواجه می شود ایرانی ها خدا را آفریننده ودانای بزرگ می دانند. انسان را آفریده خدا می دانند و همانطور که در میان انسان ها هر آن کس را که خردمند تر است ، به رهبری بر می گزینند، خدایشان نیز باید خردمندترین خردمندان باشد.
 سعادت انسان در گرو رفتار خودش است و اگر کسی نیک اندیش باشد ، سخن به راستی و درستی بگوید ، درستکار باشد و در آبادانی زمین و سعادتمند شدن دیگران بکوشد، سعادتمند خواهد شد و اگر بداندیش و دروغ گو و بد کردارباشد، در رنجی که خود می سازد گرفتار خواهد آمد.
 خدا از راه اندیشه انسان را هدایت می کند و انسان ها برای سعادت و آرامش دنیوی و اخروی است که راه درستی را پیش می گیرند و انتظار دارند که هم در دنیا و هم در آخرت، شاد و خوشبخت باشند. چون در ساختار اجتماعی کسی ارباب و کسی عبد نیست و رابطه بین انسان ها بر اساس منافع مشترک شکل می گیرد،پس خدای ایرانیان هم باید فایده ی داشته باشد که ملموس و قابل درک باشد و وعده آخرت تنها، کافی نیست. بنابراین دین ایرانیان به آن ها وعده خوشبختی، شادکامی و آرامش در دنیا و آخرت می دهد. و تلاش جمعی برای آبادانی کشور را طلب می کند.  ایرانیان از زندگی مناسبی  برخوردار بودند و ضرورت نمی دیدند که از شادکامی در دنیا چشم بپوشند تا در سرای آخرت بهشت احتمالی نصیبشان شود.
گا ت ها که بخش دست خورده اوستا به شمار می رود از بهشت و جهنم تعریفی به دست نمی دهد جز آنکه خوشبختی و آرامش را در دو عالم وعده می دهد و رنج و سختی را که حاصل کردار بد خود انسان است را در دو عالم کیفر بدکارا می داند. هیچ عذابی به جز رنج خودساخته، در کار نیست. کسی که خوشبختی و شادکامی برای خود و دیگران بیافریند همان نصیبش خوهد شد و کسی که تلخ کامی و بدبختی برای خود و دیگران بیافریند در همان و رنج و بدبختی روزگار میگذراند.
رهبر دینی ایرانیان از طرف خداوند پیام نمی آورد بلکه می گوید من با اندیشه خودم به این راهکارها رسیدم و خود را آموزگار می داند و شان رهبری برای خود قائل نیست. دستورات اخلاقی زرتشت با دلیل های عقلی و حسی بیان می شود و الهی بودن را دلیل درستی این دستورات نمی داند که نشان می دهد، ادعاهای غیر ملموس نظیر وحی و رهبری الهی در بین مردم آن روز ایران از مقبولیت برخوردار نبوده است.
 اگرچه این مکتب فکری در سال های بعد تحت تاثیر عامل هایی چون ادیان وارداتی ، نزدیک شدن به قدرت از داخل و  تهدیدهای خارجی  دچار انحرافاتی شد اما  این که یک مکتب فکری چهار هزار سال پیش بدون ادعای ارتباط الهی و توسل به معجزه توانسته، در جامعه  ریشه بدواند و بیش از دوهزارسال به عنوان دین رسمی در کشور برقرار باشد، نشان دهنده عمق بینش و سطح فرهنگ آن روز جامعه ایران  است.،  متاسفانه به دلیل سوزاندن کتابخانه ها توسط  اعراب، مدارک، نوشته ها و پیشرفت های علمی  ایرانیان از بین رفت و دویست سال تسلط اعراب به ایران و ازبین رفتن مراکز دانش و پژوهش نیز مانع باز تولید آن ها شد.
پاسخ به این پرسش که چرا ایرانیان این گونه می اندیشیدن را باز می توان در نوع زندگی اجتماعی آنان دانست. ایران همواره در طول تاریخ، پل ارتباطی شرق و غرب به شمار می آمده است ، بازرگانان و جهانگردان بسیاری  از این مسیر عبور می کردند و سود زیادی را برای مردم این سرزمین به همراه می آوردند. برخی ایرانیان نیز به کار داد و ستد می پرداختند و به مکان های دیگر سفر می کردند. بی تردید آشنایی با فرهنگ های مختلف و برخورد با آدم های گوناگون  زمینه ساز رشد فرهنگی این جامعه بوده است که به آنان آموخته تا به فرهنگ واقع گرایانه و جهان شمول روی بیاورند. بنابراین در جهان بینی خود خدایی را می پذیرند که واحد باشد تا زمینه ساز اختلاف نشود. و انسان ها را  آزاد و برابر می پندارند تا بتوانند انسان هایی با فرهنگ متفاوت را بپذیرند و با آن ها داد و ستد کنند.
دستور آبادانی کشور و در نظر گرفتن سعادت همگانی توسط زرتشت نیز با ساختار اقتصادی و اجتماعی ایرانیان هماهنگ است زیرا رونق بازار تجارت و ورود جهانگردان به ایران تنها با آبادانی و تلاش و کوشش همگانی ، میسر می شود. 
اما در اروپا زندگی، این گونه نبود. هر شهر و آبادی برای خودش پادشاه و ساز و کار خودش را داشت. طبیعت به مردم این اجازه  را می داد که بدون چشم داشت به منابع دیگران، از منابع طبیعی سود ببرند و نیازی به سفر و جابجایی هم نداشتند. پس جامعه های بسته شکل می گرفت.  قدرت طلبی پادشاهان هر دیار باعث بروز جنگ و خشونت نیز می شد که بسته تر شدن و فاصله گرفتن بیشتر جامعه های اروپایی از یکدیگر را به دنبال داشت. در چنین سرزمینی وجود فرهنگ ها و سنت های مختلف که بتوانند مستقل از یکدیگر به حیات خود ادامه دهند، منطقی به نظر می رسد.
 زندگی ساده و بی دغدغه در کنار طبیعت سبز با منابع در دسترس، جهان بینی ساده تری را نیز طلب می کند و در نتیجه می بینیم که خدایان اروپا زمینی ترند، رفتارشان بیشتر شبیه انسان است و از پیچیدگی کمتری برخوردارند. اما از قرن سیزده به بعد، افزایش جمعیت و کمبود منابع تغییرات شگرفی را در نحوه زندگی مردم به وجود آورد و در نتیجه جهان بینی و فتارردینی مردم اروپا نیز دگرگون شد.
اخلاق در جامعه نیز ارتباط مستقیم با فرهنگ دارد معیارهای اخلاق در جهان امروز با معیارهای اخلاقی دین ها قابل مقایسه نیست و بسیار بهبود یافته است و نگاه مردم به مسئله زنان، کارگران و حتی کودکان تغییرهای بنیادی را نشان می دهد که در برخی موارد خلاف دستورهای دین است اما مورد قبول  مردم قرار گرفته است. و دیگر نمی توان ادعا کرد که دین مبنای اخلاق است به ویژه آن که پیچیدگی پیوندهای شهر نشینی تعریف های جدیدی از اخلاق را در حوزه های مختلف می طلبد که در گذشته نیزی به آن ها احساس نمی شده است. بنابراین دین ها به مرور در جامعه زادگاه خود نیز کارآئی خود را از دست می دهند و نا کارا می شوند.
از این روی که دین ها ومکتب های فکری، به سبب وابستگی های زمانی و مکانی، نمی توانند ادعای جهان شمولی و حتی زمان شمولی داشته باشند،  پس مبنای گفتمان مردم جامعه های گوناگون در آینده، تنها می تواند دست آوردهای فرهنگی هر جامعه باشد که بایستی به عنوان تجربه های بشری مورد بررسی و استفاده جامعه های دیگر نیز قرار گیرد و در این گفتمان فرهنگی، بی تردید بینش اندیشه محور و جهانی  ایرانیان، پیام های سودمندی را برای عرضه به جهانیان در بر خواهد داشت.

۱ نظر:

  1. besyar jaleb bod omdi varam ke in mosalmanahe kherft ino dark konand ke hamechiz ghabel takmol hast va ghabe taghir!!

    پاسخ دادنحذف